X
تبلیغات
رایتل

بزرگترین وبلاگ هواداران شاهرخ خان

مرجع خبری فیلم نقد فیلم جدید ترین عکس ها و خبرها از شاهرخ خان

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

روزهای کودکی ونوجوانی ودوران دانشکده شاهرخ خان

نوشته شده توسط: حسام

روزهای کودکی ونوجوانی ودوران دانشکده شاهرخ خان

                                       http://i35.tinypic.com/2jezrt4.jpg



دوم نوامبر ۱۳۶۵ در مرکز پرستاری تالوار در دهلی نو٬ یه اتفاق خیلی معمولی افتاد. مثل خیلی از بقیه نوزادان تازه بدنیا اومده٬ من هم موقع تولد با مشکل بند ناف مواجه شدم٬ بند نافم دور گردنم پیچیده شده بود! پرستارها میگفتن لطف خدا و شانس خوبم بوده که زنده موندم. و این تنها چیزیه که پدر و مادرم درمورد تولدم بهم گفتن و من به خاطر دارم.

              http://i10.tinypic.com/2whr18w.jpg

ما در محله ی «راجیندِر ناگار» زندگی میکردیم. حتی دقیقا یادمه که شماره ی ساختمونمون اف-۴۴۲ بود. روزهای دبستانم دقیق یادمه٬ مدرسه مون درست کنار خونمون بود. بعد از اون تحصیلات متوسطه رو در دبیرستان کلمبیا شروع کردم که خیلی دبیرستان منظم و دقیق و یکی از مدرسه های رده بالای دهلی بود. روز اول مدرسه دقیقا یادمه که خانمی به اسم «بالا»با من مصاحبه کرد و ازم پرسید شغل پدرم چیه. اون زمان پدرم در کار حمل و نقل بود و مدام باماشین و کامیون و .... سروکار داشت. و منم اینقدر میدونستم که هرکسی با وسایل حمل و نقل سروکار داشته باشه٬‌راننده ست! و برای همین گفتم پدرم راننده ست! خانم بالا بهم گفت که دیمپلهای خیلی خوشگلی دارم و ازم خواست بوسش کنم. اون اولین بوس من بود! و البته بله.... منو در مدرسه پذیرش کردن!
برای رفتارمون و نمره های امتحانیمون بهمون ستاره های سیاه و طلایی میدادن. اگه ۵ ستاره ی سیاه میگرفتیم توسط خانم بالا تنبیه میشدیم! از اونجا که من بچه ی شیطونی بودم خیلی تنبیه شدم! دلم میخواست همچین تنبیهی الانم برام وجود داشت! وقتی الان به گذشته نگاه میکنم میبینم چیزی که اونموقع تنبیه به چشم میومد٬ خیلی هم مفید بود! در کل روزهای مدرسه م خیلی خوب بود. خیلی تنبیه میشدم و خیلی هم مجبورم میکردن کنار تخته سیاه بایستم. معلممون مجبورم میکرد شناکردن رو یاد بگیرم٬ اون منو به زور توی استخر مینداخت و انتظار داشت درحالیکه یه عالمه آب توی چشم و حلقم جمع شده٬‌دست و پا بزنم و خودمو نجات بدم. هنوزم شنا کردن و اون معلمم رو که اونجوری تنبیهم میکرد رو دوست ندارم!
اما در کنار همه ی اینا٬ همه ی معلمهامو دوست دارم. اونا همیشه با من مهربون بودن. به نظرم پایه ی خیلی از ریشه هیا زندگی انسان در همون سنین مدرسه شکل میگیره. و معتقدم بهترین دوران مدرسه رو داشتم چون بهترین معلمها رو داشتم. و از همینجا به همه شون.... روزتون بخیر خانم معلم. و ممنون خانم معلم!
رویدادها و حوادث مهم
یکی از مهمترین نقاط عطف زندگی من به این دلیل رخ داد که زبان هندیم خیلی بد بود. همیشه از ۱۰٬ ۲ یا ۳ میگرفتم و همیشه هم رد میشدم! یه روز مادرم بهم گفت اگه تو این درس نمره ی کامل بگیرم٬ منو برای دیدن یه فیلم به سینما میبره. قبل از اون هیچوقت به سینما نرفته بودم. برای همین تمام شب بیدار موندم و خرخونی کردم تا تونستم نمره ی کامل بگیرم. و مادرم منو برد سینما تا اولین فیلم عمرم رو در سینما ببینم....
این اتفاق دو پیامد داشت.... اول اینکه باعث شد به زبان هندی علاقمند شدم و بعد از اون همیشه نمره های خوب میگرفتم. و دوم اینکه اولین احساسهای خوب برای فیلمهای هندی در من روشن شد. تسلط به زبان هندی امروز هم بهم کمک میکنه که نقشهامو بهتر بازی کنم. نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه مادرتون بهتون میگه خوب درس بخون٬ حرفشو گوش کنید!
یادم میاد روی لبه ی دیوار مینشستیم و برای دختربچه هایی که رد میشدن بوس میفرستادیم!‌ یه بار یکی از اون دخترها اومد و به پدرم شکایت کرد ولی پدرم مطمئن بود کار من نیست چون فکر میکرد خیلی بچه تر از این حرفا بودم! پدرم از اون دختر خواست صبر کنه و منو ببینه که چقدر کوچیکم تا بفهمه اشتباه کرده. ولی من بدون شلوار اومدم جلوی اون دختربچه و یه بوس هوایی براش فرستادم و به پدرم گفتم «این عزیز منه!!» بماند که پدرم چقدر خجالت کشید ... ولی اون اولین و آخرین دختری بود که بهش متلک انداختم!
مدرسه ی اس تی کلمبیا
درست یا غلط٬ راست یا چپ٬ مدرسه ی من بهترین مدرسه بود! اس تی کلمبیا یه مدرسه ی خیلی سخت گیر و منظم و دقیق بود که توسط برادران ایریش اداره میشد. کسی اجازه نداشت بجز یونیفرم لباس بپوشه یا موهاشو بلند کنه. بارها مجبور شدم موهامو جلوی بقیه بچه ها سر صف کوتاه کنم! آرایشگری که میاوردن از این آرایشگرهای کنار خیابون بود که حمام نرفته بود و دهانش بود میداد! و بودن زیر دستش واقعا عذاب آور بود! و همیشه هم قبل از اینکه کارشو شروع کنه میپرسید دلم میخواد مدل دارمندرا برام بزنه یا آمیتاب بچن! ... موهای من هیچوقت از چنین حمله هایی آسوده نشد٬‌و شاید همین رمز مدل موهای من باشه که وقتی بازیگر شدم همه میگفتن موهای خیلی بدی دارم!
من همیشه دانش آموز درس خونی بودم هرچند هیچوقت در طول سال درس نمیخوندم. شب قبل از امتحان رو نمیخوابیدم و درس میخوندم و موفق هم میشدم. و همین بهم فرصت رو میداد که در طول سال هرنوع شیطنتی که میخواستم در مدرسه بکنم.
در مدرسه...
در مدرسه فوتبال رو خیلی دوست داشتم. الکترونیک درس مورد علاقه م بود و همیشه هم بیشترین نمره رو در این درس میگرفتم. توی ریاضی خیلی ضعیف بودم و حتی هنوزم با اعدا مشکل دارم! تا حدی که امروزم وقتی کسی بهم شماره تلفنی رو میده باید چندین بار بپرسم و برام تکرار کنن تا بتونم روی کاغذ بنویسمش! حتی گاهی اوقات شماره تلفن اداره و خونه ی خودمو هم فراموش میکنم!‌ انگلیسی و کتابهای شکسپیر از درسهای دیگه ی مورد علاقه م بودن.
کالج هَنس راج٬ دهلی نو٬ تحصیل در رشته ی اقتصاد
بعد زا جایزه های زیادی که در دبیرستان گرفته بودم٬ مطمئن بودم در بهترین کالج دهلی پذیرفته میشم. ولی در رشته هایی که دوست داشتم مثل زبان انگلیسی نتونستم نمره ی خوبی بگیرم. و این همیشه یکی از رموز زندگی من باقی میمونه چون مطمئن بودم نمره ی درس انگلیسیم از همه ی درسهام بالاتر میشه! درواقع همکلاسیهام از جزوه های شکسپیر رو از من گرفتن و برای امتحان خوندن٬ نمره هاشون زا من بالاتر شد! و این یکی از بزرگترین درسهای زندگیمو بهم داد که هیچکس نمیتونه حتی در مورد بهترین کارهاشم مطمئن باشه. خیلی وقتها بهترین کار شما هم به اندازه ی کافی خوب نیست! و این چیزیه که حتی امروز هم باهاش زندگی میکنم... انسان نباید ناامید بشه بلکه باید تلاش کنه دفعه ی بعد بهتر باشه....
درهرحال در اون کالجی که میخواستم قبولم نکردن و حتی وقتی جایزه ها و مدارکم رو به مدیر کالج نشون دادم خیلی هم باهام بد برخورد کرد!‌ و اون درواقع اولین رویاروییم با دنیای واقعی بود... انسان در برابر یه محیط بزرگتر هیچی نیست.... بهترین دانش آموز بهترین دبیرستان دهلی٬ برای حضور در بهترین کالج دهلی خیلی خوب نبود! تصمیم گرفتم حالا که نمیتونم بهترین رو بدست بیارم٬ درعوص از امکاناتی که در اختیارم قرار میدن بهترین استفاده رو بکنم. در یک کالج پذیرش گرفتم که همین کالج هَنس راج بود. و همیشه سعی میکردم نمره هایی که میگیرم درحد بالاترین نمره های اون دانشگاهی باشه که دلم میخواست توش درس بخونم.
در کالج هم فوتبال٬ کریکت و هاکی رو ادامه دادم. درحالیکه دلم میخواست در ورزش جدی کار کنم ولی مشکل کمرم و درد زانوهای پام بهم اجازه نمیداد. و این زمانی بود که اولین سریالهای تلویزیونیم٬‌فاوجی و دیل دریا رو بازی کردم.
درسم رو برای فوق لیسانس رشته ی ارتباطات مرکز علمی جامیا میلیا اسلامیا ادامه دادم که درمورد فیلمسازی و روزنامه نگاری بود. سال اول رو خیلی خوب تموم کردم و خیلی هم در اون رشته موفق بودم چون همیشه عاشق ساختن فیلمهای تبلیغاتی بودم. باز هم مدیر کالج از اینکه بجز کالج کارهای متفرقه ی زیادی هم میکنم خوشش نیومد و یه روز بهم گفت چون غیبت زیاد داشتم نمیتونم در امتحانات پایان ترم شرکت کنم. حضورغیاب سرکلاس مساله ی بزرگی نبود چون من به جاش پروژه های اضافی به دانشگاه تحویل داده بودم. برای همین خیلی ناراحت شدم. مدیرمون فکر میکرد همه ی چیز طبق میلم پیش میره خواست تا یه کم هم با مشکلت دست و پنجه نرم کنم! و با اخراج کردنم از کالج خواست صورت دنیای واقعی رو بهم نشون بده...!‌ من هم تصمیم گرفتم زا اون کالج بیرون بیام و فیلمسازی رو درحد حرفه ای یاد بگیرم و فقط وقتی به اون کالج برگردم که ازم دعوت کنن بعنوان استاد مهمان براشون کلاس فیلمسازی بذارم! و البته هنوز هم دارم روی این موضوع کار میکنم....
این از روزهای دانشگاهم.... حداقل یاد گرفتم که اگه بخوام چیزی رو یاد بگیرم کتابهای مربوط به اون شاخه ها رو بگیرم و خودم اونا رو بخونم و سعی کنم بفهممشون. و از کسی نخوام که بهم یاد بدن! فقط اگه بعد از تلاش کردن بازهم نفهمیدم اونوقت کمک بگیرم. همینطور در تمام زمینه ها مطالعه کنم حتی رشته هایی که زیاد ازشون خوشم نمیاد. تحصیلات از نظر من یعنی اطلاع داشتن در تمام زمینه هایی که اطرافمون اتفاق میافته. همین.
                                           http://i16.tinypic.com/2rz791x.jpg