X
تبلیغات
رایتل

بزرگترین وبلاگ هواداران شاهرخ خان

مرجع خبری فیلم نقد فیلم جدید ترین عکس ها و خبرها از شاهرخ خان

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

پدر شاهرخ خان _بیوگرافی

نوشته شده توسط: حسام

پدر یک نمونه کامل برای پسرش

                                     http://i36.tinypic.com/554itz.gif



پدر من ، میر تاج محمد ، 10 سال بزرگتر از مادرم،فاطیما و در نتیجه خیلی بزرگتر از من بود .
 من او را مثل یه نجیب زاده اصیل قدبلند با جذابیت  خاص  
 ها Pathan
 ، چشمان خاکستری و موهای قهوه ای بیاد می آرم . خب او خیلی خوب می خواند و تحصیلکرده هم بود . لیسانس حقوق و فوق لیسانس علوم انسانی داشت و به 6 زبان _ فارسی ، سانسکریت ، پشتو ، پنجابی ، هندی و انگلیسی _ تسلط داشت . در زمان خودش جوانترین آزادیخواه بود
حتی امروزه هر وقت با مردمی که او را می شناسند برخورد می کنم ، آن ها در مورد خوش مشربی او و اینکه چقدر جنتلمن بود صحبت می کنند و من هم او را همانطور بیاد دارم . من آرزو می کنم که بتونم شبیه او باشم یا با همان روشی که او ما را تربیت کرد ، بچه هام رو بزرگ کنم اما نمی دونم که آیا می تونم ؛چون خیلی تند خو تر از او هستم .
 
به هر ترتیب من و خواهرم بیشتر از او پیروی کردیم تا از مادرم . او مهربان تر از مادرم بود . البته مادرم بی اندازه عاشق ما بود ولی با پدرم رابطه ی دوستانه داشتیم . ساعت ها می نشستیم و به حرف های او در باره ی مسایل مختلف گوش می دادیم . همدیگر رو
“Yaar”
صدا می کردیم . من به او
“Papa”
هم می گفتم ولی بیشتر اوقات از
Yaar
 استفاده می کردم . شاید چون او هرگز مثل رفتار مردم با بچه هاشون ما رو دست به سر نکرد یا ناز پرورده بار نیاورد ولی در عوض با ما مثل یک آدم منحصر به فرد و بالغ رفتار کرد . او همیشه در کنار ما بود .
 
پدر من خیلی شوخ طبع بود . ما در طبقه بالای ساختمانمان ساکن بودیم . یک بار یک زوج پیر که در طبقه ی همکف زندگی می کردند به پدرم شکایت کردند که
 “Upar se cheese neeche aati hai.”
   پدرم به این تعبیر خندید و گفت " نیوتون آنرا خیلی وقت پیش کشف کرد "
 
در یک اتفاق دیگه من سر به سر دختر جنوبی همسایه گذاشتم و صندوق پستشو داغون کردم .مادرش به خونه ی ما آمد تا شکایت کنه . پدرم در را باز کرد . اون خانم نمی تونست خوب هندی صحبت کنه و گفت :
“Aapka ladka ladki ko chedta hai meri.”
پدرم جواب داد : " آیا دخترتان به زیبایی شماست ؟"
او گفت " چی ؟ "....
پدرم سوالش رو تکرار کرد ، او جواب داد :" بله.... "
پدرم گفت بنابراین من پسرم رو سرزنش نمی کنم . اگر من هم شما رو زود تر ملاقات کرده بودم حتی من هم در پی شما بودم .
اون خانم لبخند زد .
 
 
گذشته از این حس شوخ طبعی ، یک خصوصیت دیگه که من رو جذب پدرم می کرد علاقه ی شدیدش به مطالعه بود . او انسان خوبی بود . من هم سعی می کنم اون رو یاد بگیرم . فکر می کنم خوبی او رو به ارث بردم ، هرچند نه کاملا . تنها جنبه ای که به ارث نبردم عشق او به باغبانی بود . پدرم حتی لذت می برد با گل ها حرف بزنه اما من هرگز اون کار رو نکردم ! شاید هم وقتی پیر تر شدم......
 
قطعا حواس پرتی ام رو از پدرم به ارث بردم . من او رو در حال قدم زدن بیرون از خونه فقط با پیراهن ، کفش ، جوراب ، بدون شلوار دیده ام . صبحانه اش رو در دستشویی می خورد ! فقط فراموش می کرد کجاست .
من هم اسم ها رو فراموش می کنم ، گاهی خوردن رو فراموش می کنم اما در کاری که مورد علاقه ام باشه هیچ چیز رو فراموش نمی کنم .
 
پدرم هیچوقت سر من و خواهرم فریاد نزد . اما مادرم چرا ؛ حتی به جای او ( پدرم) . 
او هیچوقت ما رو کتک نزد اما یک یا دوبار دعوامون کرد . حتی اگر برای یک لحظه جدی می شد من رو می ترسوند اما بعد از مدتی با خنده تمومش می کرد! 
یکبار بهم گفت :" اه ! من نمی تونم حتی به تو اخم کنم!"
 
یکبار دیگه بهم گفت : " نگاه کن ، فرض بر اینه خواهرت الان داره درس می خونه . من الان داخل اتاقش می رم و رمانی که دراه می خونه رو پرت می کنم بیرون ، تو برو و اونو برگردون ."
او می رفت ، سرش داد می زد و کتاب رو پرت می کرد بیرون . این یه شوخی بود و روش او بود که به ما بگه چه کار باید بکنیم .
 
پدرم خیلی جدی بود ، نه مثل یک افسر ارتش اما رفتار درست رو دوست داشت . از من توقع نداشت که بلندشم و پای بزرگتر ها رو لمس کنم ولی یه نوع معینی از احترام رو باید به اونها نشون می دادم . حتی امروز اگر یه فرد سالخورده نزدیک من باشه من نمی تونم پامو روی میز بذارم . او هرگز به من نگفت که اینطور رفتار نکن . شخصیت او من رو طوری ساخت که درک کنم نباید این کار رو انجام بدم .
 
یک عادت خاصی که پدم داشت این بود که صبح ها به من شیر می داد . اوایل بخاطر اینکه بعضی وقتها مادرم نمی تونست بلند شه . بعد این یه عادت شد . او شیر رو گرم می کرد و به من می داد اما اواخر بر خلافش تصمیم گرفت . بنابراین هر روز صبح باید پیاده به دکه ی
 Mother Diary
 می رفتیم ( یه دستگاه خاص توزیع شیر دهلی ) . او یک بلیط ( ژتون ) وارد می کرد و من دستم رو به شکل کاسه در می آوردم و مستقیما شیر می خوردم .
 
من هرگز با پدرم بد خلقی نکردم یا او رو نرنجاندم . در حقیقت من عاشق این بودم که ببینم پدرم غروب به خونه بیاد . سگم وقتی او در 15-20 پایی اطراف خونه بود واکنش نشون میداد . من با اشتیاق می پریدم و کیفش رو می گرفتم و پشت سرش می رفتم یا اگر با اتوبوس یا ماشین می رفت ، او رو تا همراهی می کردم.
 
بواسطه ی پدرم همه ی فعالیت ها ی خانه ، همه ی وظایف تبدیل به یک بازی شد . او با تصور اینکه فلان کار رو برای تفریح انجام میدیم ما رو شارژ می کرد . به همین دلیل من یک کار سرگرم کننده پیدا کردم . بخاطر همین گمان می کنم خیلی پر انرژی هستم . من از چیزهای کوچک لذت می برم . مثل نشستن و تماشاکردن بالا رفتن سنجاب از درخت یا خوابیدن در بهارخواب در تابستان های دهلی . این برام یک بازی شده _ بهترین چیزی که میتونه برام در روز اتفاق بیافته_
 
در چهار سالگی پدرم به من یاد داد که به تنهایی باید با خرابکاری هام روبرو بشم . من در مدرسه و محله خیلی شیطون بودم و دایم دردسر درست می کردم . یکبار در جریان بازی یک سنگ به پسری که اسمش تارا بود پرتاب کردم . سنگ به زمین خورد و بلند شد و به صورتش برخورد کرد و دندانش شکست و خونریزی کرد . ما خیلی ترسیدیم . من عمدا اون کار رو نکرده بودم . پدر پسر که مست و مجهز به یک چاقو بود آمد و در ( خانه ) ما رو زد . پدرم خیلی زود در رو باز کرد . اون مرد شروع کرد به داد و فریاد :" پسر تو پسر منو زخمی کرده ، می کشم"
 
او نمونه ی یک آدم آشوب گر بود . اما پدرم از او پرسید آیا می خواد با من صحبت کنه ! تصور کنید ، یک آدم مست با چاقو در دستش و پدرم من رو برای صحبت کردن با او فرستاد ! پدرم در رو بست ، داخل آمد و از من پرسید :" شاهرخ تو کسی رو زخمی کرده ای ؟ " من گفتم :" بله " . مادرم بی قرار بود اما او با خونسردی گفت : " او ( آن مرد ) بیرون ایستاده ، برو باهاش کنار بیا ."  
من به پدر تارا گفتم " عمو من واقعا متاسفم . من نمی خواستم تارار رو زخمی کنم ، فقط یک اتفاق بود . " داشت گریم می گرفت . البته او نمی خواست به من صدمه ای بزنه .
گمان کنم پدرم اعتماد به نفس بالایی داشت .
بعد پدر در رو باز کرد و پرسید آیا همه چیز جور شده . به اون مرد گفت " اگر تو با من مشکل داری با من صحبت کن . اگر با پسرم مشکل داری با اون صحبت کن ."
من می تونستم برداشت کنم که حرکت پدرم به این دلیله که نمی خواد با من باشه ولی درک کردم که این روش خیلی خوب او برای آموزش دادن به من بود که اگر دردسری درست کردم باید خودم اون رو حل کنم .
 
پدرم به من یاد داد که در طول زندگی  درستکاری همیشه کار ساز است . در مدرسه ام 
St Columbia’s
هروقت غیبت می کردیم باید یک برگه ی مرخصی میدادیم یا تنبیه می شدیم . پدرم هرگز من رو از انجام هیچ چیز منع نمی کرد . اگر می گفتم " امروز نمی خوام برم مدرسه " او می گفت " اگر احساس نمی کنی که باید بری ، همین درسته و روز بعد به من یک گواهی مرخصی می داد .
 
یک روز منو صدا کرد و گفت " امروز به مدرسه برو و به معلمت بگو که هیچ بهانه ای برای غیبت دیروز نداری . " من واقعا از
 Brother Morris
معلم قد بلند خوش استیل ایرلندی می ترسیدم . وقتی او ما رو تنبیه می کرد واقعا دردناک ( وحشتناک ) بود .
من به او گفتم " پدرم معمولا به من گواهی می ده ولی امروز نداد . نه اینکه نخواد اما او گفت من بهانه ای برای غیبت دیروز ندارم . " برادر ( معلم ) گفت : " این خوبه که حداقل دروغ نگفتی و راستگو بودی " و به من اجازه داد که برم .
پدرم دنیا دیده بود و تجربیات شگفت انگیزی در زندگیش داشت . او برای آزادی کشورش جنگیده بود ، به
 Khan Abdul Gaffar Khan
پیوست ، در انتخابات برضد
Maulana Abdul Kalam Azad
مبارزه کرده و شکست خورد . او در حقیقت لذت می برد که حتی از
 his zamanat
شکست خورد . شاید خوشحال بود که از یک آدم بزرگ شکست خورده .
وقتی 16 ساله بود خانه رو به قصد پیشاور ترک کرد و به کشمیر ، هند رفت . در یک کالج دخترانه در دهلی حقوق خواند . جایی برای ماندن نداشت بنابراین پیش استادش که یک مرد انگلیسی بود رفت و از او خواست که اجازه بده در شبانه روزی بمونه . او یک پسر تنها بود و این غیر قانونی بود . ( پدرم گفت ) با وجود مشکلات او ( استادش ) این کار رو کرد چون او یک پسر نجیب و جذاب بود .
 
بعد از کالج او وکیل نشد چون حس می کرد روی هم رفته نمی تونه با خودش و بقیه به عنوان یک وکیل درستکار و صادق  باشه . به او پیشنهاد ها ی سیاسی زیادی می شد که به گاندی ها نزدیک اش می کرد ولی او هیچ کمکی رو نپذیرفت . تمام دوستان دیگرش وزیر 
 
شدند اما پدرم با یک اتوبوس و کیفش سفر می رفت با وجود اینکه می تونست بهتر، این کارو بکنه ( سفر کنه ) . او مرد خیلی ساده ای بود و یک زندگی خیلی بی تکلف( ساده ) داشت .
 
 
پدرم کارهای مختلفی انجام داد . او یک تجارت موفق مبلمان داشت . بعد وارد حمل و نقل شد
Then he was into transportation and had tempos and trucks in Gurgaon
 
 اون هم بیشتر به خاطر شریک متقلب اش تعطیل شد . او خیلی امین و درستکار بود .
اینها قبل از متولد شدن من بوده بنابراین بیشتر در موردش نمیدونم .
 وقتی من متولد شدم او
او به رستوران ها و هتل ها رفت و هرکاری که می تونست در عوض رواج دادن فایده ی آزادیخواه بودن و استفاده کردن از روابط سیاسیش انجام می داد .
 
وقتی من 15 ساله بودم ، او مرد . ما به تعطیلات رفتیم و رفتن به تعطیلات با پدرم به معنی ماندن در هتل های مجلل ، دیدن مناظر و خوردن غذاهای رنگارنگ و مختلف نبود .
It means roughing it out.
 ما به
Itanagar
 رفتیم و سوار بر یک
jonga
 نوعی درشکه در پاکستان آن زمان) به لاهور رفتیم.در لاهور
 From Lahore we sat in really crowded tempo and traveled for hours to Peshawar.
در یک هتل نه چندان راحت موندیم طوری که نمی تونستیم پیشاپیش رزروش کنیم . پدرم می خواست ما رو در مواجه با واقعیت قرار بده . با اینکه من در یک مدرسه سطح بالای ایرلندی تحصیل کردم ، اهل عمل هستم ، کتاب های مختلفی خوانده ام ، فوق لیسانس ام رو گرفتم و یک ستاره هستم ، اما واقع بین هستم . من مثل یک ستاره فکر نمی کنم و حس می کنم که نباید با آدم ها بد
 برخورد کنم . این چیزیه که از پدرم یاد گرفت
از طرف دیگه مادرم می خواست من کاملا راحت باشم . او برای من یه ماشین خرید اما پدرم گفت :" اگه پول داری ، بگیرش "
او همیشه به من یاد داد آدم باید کاری رو انجام بده که می تونه .
یکبار از او پرسیدم آیا من می تونم 20 کیلومتر با دوچرخه سفر کنم . او گفت : " چرا از من می پرسی ؟ اگر فکر می کنی می تونی انجامش بدی ، دست به کار شو . وقتی من به سن تو بودم بدون سوال کردن از والدینم 
از کوه بالا رفتم . "
او به من فهموند که هیچ چیز آسون به دست نمی آد . اگر تو چیزهایی داری ، خیلی خوبه اما اگر اون ها رو نداری این پایان زندگی تو نیست . او دو روی سکه رو می دید . پدرم وضع مالی خوبی داشت  مرفه بود  در حالی که وضع کسب و کار خوب نبود . او می تونست بیشتر زنده بمونه ،
In either a bus or in a Mercedes. 
او یه همچین آدمی بود
 
پدر و مادرم هیچوقت هیچ چیز رو به من تحمیل نکردند . اونها به من گفتند " اگر دوست داری قرآن بخون ، گیتار و
Bible
رو هم بخون " من همه چیز رو خونده ام . در همه مراسم مذهبی که دوست داشتم شرکت کردم . مثل نماز . من هیچوقت شکایت نکردم که " آه خدایا ! من باید جمعه برم نماز بخونم . " خیلی به انجامش علاقه مند بودم . مردم زیادی رو دیدم که می گفتن " اوه ! خدایا امروز
 Rakhi
 هست . من باید برم خونه . " یه همچین چیزی هیچوقت برای من اتفاق نیافتاد .
اگر این یه نهاد
باشه ، معنیش اینه که ما باید آخر هفته ی لذت بخشی داشته باشیم  .
 
برام خیلی جالبه که می شنوم یه پدر و مادری می گن " بیا تصمیم بگیریم پسرمون چه کاری انجام بده "
فکر می کنم این خیلی فکر بیگانه و خودخواهانه و نا مانوسیه . این باید خیلی طبیعی اتفاق بیافته . من هیچوقت چنین کاری با بچه ام نمی کنم . من هرگز نمی پرسم به چه راهی می خوای وارد بشی . اگه من می گفتم " می خوام یه مهندس بشم " اونها جواب می دادند " خوب برو!" 
هیچوقت مجبور نشدم کار پدرم رو دنبال کنم . مادرم بعد از مرگ پدرم اون رو ادامه داد . در واقع من هیچوقت نتونستم بیزنس رو دنبال کنم . من اغلب از پادویی مثل رفتن به بانک یا جاهای دیگه فرار می کردم . ما اون زمان یه کار بزرگ داشتیم . یک شرکت نفت .
 
در زمینه سینما او ( پدرم
 Dilip Saab, Motilal
 و خیلی های دیگه رو می شناخت . در واقع پدر
Anil Kapoor
رو خیل خوب می شناخت . او عادت داشت به من بگه " اگه می خوای به سینما بپیوندی من به
SK Kapoor
خواهم گفت از تو یک بازیگر بسازه . " یادم میاد اون موقع
 Saat Din Woh
  اکران شده بود و پدرم می گفت "هروقت به بمبئی رفتی اونو ببین . " من رفتم و اتفاقی
SK Kapoor
رو ملاقات کردم . همین اخیرا
SK Kapoor Saab
به من چند تا عکس از پدرم به من داد .
 
او ( پدرم ) به ما گفت : " هر کاری که انجام می دی رو با نهایت تواناییت انجام بده و هر کاری رو به بهترین صورت انجام بده  . این نوعی تمرکز بودکه به من آموخته شد .
علاوه بر این که من به عنوان یک بچه حق آزادی داشتم ، هیچ عادت بدی پیدا نکردم . حتی امروز دوست ندارم بگم چه کاری بکن ، چه کاری نکن . من فکر می کنم تو باید خودت مسئولیت هات رو درک کنی . مسئولیت آموختنی نیست . فکر می کنم آموزش مسئولیت خیلی تشریفاتیه ، خیلی غیر طبیعیه .
هرکس باید بدونه خودش مسئول و عهده دار کارهای خودشه .
 
تعداد کمی از مردم می دونند که من عادت داشتم هر چیزی که فکر می کردم دوبیتی به زبان اردو هست رو بنویسم .  در یک خانواده مسلمان همه اطرافشون به اردو صحبت می کنند . پدرم موقع خواب داستان ها ی اردو می خواند و گاهی با آواز شعر های اقبال و
 Ghalib
 رو برای ما می خوند . گمان می کنم علاقه ام برای نوشتن این قبیل دو بیتی ها به همین علت بود . پدرم منو تشویق می کرد درباره دوبیتی ها فکر کنم و اون شعرها رو بنویسم . او حتی برای من یک کتاب درست کرد که در اون همه ی اونهایی که حفظ کردم رو با خط خودش می نوشت . من هنوز اون رو با خودم دارم . این یکی از دارایی های موردعلاقه ام هست . وقتی او مرد، دیگه کسی نبود که شعرهام رو در اون کتاب بنویسه . من واقعا نتونستم نوشتن اردو رو یاد بگیرم . گاهی دوستانی داشتم که می تونستن اردو بخونن و اونو برای من می خوندند .
من دوبیتی ها و شعرهای خیلی ناشیانه بچه گانه ای پیدا کردم ولی همه چیز اون کتاب که بعنوان دیوان اردو معروفه ، صمیمانه ترین حلقه ی اتصال من و پدرم هست .
 
وقتی پدرم مرد من گریه نکردم . فکر می کردم خیلی قهرمانانه مرد . من یکی از تشییع کنندگان بودم و فکر می کردم دارم بزرگ می شم ( یه مرد کوچک می شم ) اما حس کردم غافلگیر شدم با وجود اینکه در حقیقت او من رو برای مرگش آماده کرده بود .
http://i16.tinypic.com/33vm8pe.jpg