X
تبلیغات
رایتل

بزرگترین وبلاگ هواداران شاهرخ خان

مرجع خبری فیلم نقد فیلم جدید ترین عکس ها و خبرها از شاهرخ خان

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

گوری خان _بیوگرافی

نوشته شده توسط: حسام

  

گوری از زبان همسرش شاهرخ خان       

                                http://i36.tinypic.com/5xwl1.gif



پدر و مادر گوری به شدت مخالف ازدواجمون بودن. مادرش تهدید کرده بود که خودکشی میکنه! ‌۶ سال ما مخفیانه باهم دوست بودیم. حتی یه بار من با یه قیافه ی دیگه به تولدش رفتم!‌ اسمی رو بکار بردم که که تو سریال Fauji صدام میکردن. ولی وقتی اونا منو شناختن جهنمی به پا شد!! اونا یه خونواده ی پنجابی خیلی اصیل هستن. منو از همه ی اعضای خونواده ش ترسونده بودن. مجبور بودم دل تک تک اعضای خونواده شو یکی یکی بدست بیارم. با یکی از دایی هاش که حرف زدم پشت تلفن با همون صدای عین آمریش پوری!! بهم گفت: به خواهرزاده ی من نزدیک نشو وگرنه....!!! ولی بعد که دیدمش دیدم یه پسربچه ی خیلی مهربونه!! دخترخاله ها و پسرخاله هاشو با خودم میبردم دیسکو! کم کم همه شون ازم خوششون اومد و بهم امیدواری میدادن که پدرومادرشو هم راضی میکنن٬‌ولی اونا قبول نمیکردن.... گوری توی خونه حبس شده بود!‌ همیشه بهم میگفت: شاهرخ تو مامان بابای منو نمیشناسی... تو خیلی همه چیزو ساده میگیری! و من همیشه بهش میگفتم: همه چیز درست میشه....! ۱۰ سال دیگه به همه  ی این روزا میخندیم....!! و این دقیقا کاریه که الان میکنیم! بعضی شبها که میشینیم و درباره ی گذشته فکر میکنیم٬‌حسابی میخندیم....
اما اونموقع یه بار اون حسابی قاطی کرد!! فکر میکرد من با غیرتی بازیهام اذیتش میکنم! راست میگفت٬ یه زمانی بود که من خیلی روی گوری حساسیت نشون میدادم. اگه با مایو به استخر میرفت یا حتی اگه موهاشو باز میذاشت باهاش دعوا میکردم. گوری وقتی موهاشو دورش میریخت خیلی خوشگل میشد و من نمیخواستم پسرهای دیگه بهش نگاه کنن!!! اینا به خاطر این بود که زیاد همدیگه رو نمیدیدیدم و نمیتونستیم راحت درباره ی رابطه مون حرف بزنیم. اما اون نتونست تحمل کنه. این بود که سال ۱۹۸۹ منو ول کرد و بدون اینکه بهم بگه با دوستاش اومد بمبئی. وقتی فهمیدم حسابی قاطی کردم! روز قبل از اینکه بره اومد پیشم. اون روز تولدش بود و من اتاقمو بایه عالمه بادکنک تزیین کرده بودم و کلی هم کادو براش خریده بودم. وقتی اتاقمو دید خیلی گریه کرد. من فکر کردم به خاطر ناراحتیه زیادیه که خانواده ش بهش وارد میکنن٬‌ ولی بهم نگفت که میخواد بره.... وقتی فهمیدم رفته به مادرم گفتم.اون بهم گفت برم و دختری که دوستش دارم رو برگردونم. بهم ۱۰۰۰۰ روپیه داد و من با دوستام اومدم بمبئی دنبالش. چند روز مدام دنبالش میگشتیم٬ شبها هم مجبور بودیم تو خیابون کنار ساحل هتل تاج بخوابیم!  همه جا رو دنبالش گشتیم بخصوص ساحل ها٬ گوری عاشق ساحل بود .لهامون تقریبا تموم شده بود مجبور شدم دوربینم رو هم بفروشم. من قیافه ی گوری رو برای مردم توضیح میدادم٬‌ از حالت موهاش میگفتم٬ به همه میگفتم یه دوسته و گمش کردم. عاشق مدل موهاش بودم ولی اون موهاشو کوتاه کرد فقط برای اینکه منو اذیت کنه!!....
 
همه جا رو گشتیم تا اینکه یه بار یکی ما رو برد به یه ساحل خصوصی. رفتیم توی ساحل ..... و گوری اونجا بود! ایستاده بود توی آب٬‌با یه تی شرت! (نه مایو!!) اونموقع حتی اگه اون هیچی هم تنش نبود برام مهم نبود!! دیگه نمیخواستم از دست بدمش. اومد جلو و همدیگه رو بغل کردیم٬ و گریه کردیم....  اونموقع بود که فهمیدم بی دلیل حساسیت نشون میدادم. همینطور فهمیدم که هیچکس بیشتر از من نمیتونه گوری رو دوست داشته باشه٬ و این بهم اعتماد بنفس خیلی زیادی داد.
 
وقتی تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم قبلش از خونه ی خاله ی گوری به پدرومادرش زنگ زدیم و بهشون گفتیم که ما ازدواج کردیم! خیلی عصبانی شدن‌٬ مادرش غذاخوردنو گذاشت کنار و وضع خونه شون حسابی ریخته بود به هم. رفتم که پدرشو ببینم٬‌احساس گناه میکردم.وقتی باهاشون صحبت کردم فکر میکنم چاره ی دیگه ای نداشتن جزاینکه قبول کنن. الان میتونم احساس پدرمادر گوری رو درک کنم٬ اونا یه خونواده ی ۱۵ نفری سفت و سخت پنجابی بودن که گوری جوانترینشون بود. تصور کنین که اون بگه میخواد با یه پسر بدقیافه٬ با یه دین دیگه٬ با یه فرهنگ و رفتار دیگه با یه شغل متفاوت ازدواج کنه.... هیچ نقطه ی مثبتی برای من نبود. اونا رو سرزنش نمیکنم. اونا حتما فکر میکردن میتونن شوهر خیلی بهتری برای دخترشون پیدا کنن. ما هیچوقت نمیخواستیم کاری برخلاف خواسته ی خونواده هامون بکنیم. فکر فرار حتی یه بارم به سرمون نزد. اما مطمئن بودیم که حتما باهم عروسی میکنیم....
وقتی که من پدرومادر گوری رو دیدم اصلا روی زبونم نمیومد بگم :من دخترتونو دوست دارم! به نظرم خیلی احمقانه میومد!‌ به خاطر اینکه من هیچوقت نمیتونستم گوری رو بیشتر از اونا دوست داشته باشم. اونا گوری رو بدنیا آورده بودن و بزرگش کرده بودن. عشق من هیچوقت نمیتونست جانشینی برای عشق اونا باشه....
مراسم ازدواجمون هم به رسم هندوها و هم به رسم مسلمونا برگزار شد. ما میخواستیم یه مراسم ساده داشته باشیم ولی پدرمادر گوری میگفتن که باید دقیقا مثل مراسم اصیل هندوها باشه. توی مراسم عروس و داماد نباید همدیگه رو تا پایان مراسم ببینن. داماد باید با اسب بیاد و کس دیگه میره دنبال عروس و میاردش. ولی ماشینی که قرار بود بره دنبال گوری خراب شد! واسه همین من مجبور شدم خودم برم دنبالش و ببرمش توی سالن٬‌ بعد خودم دوباره برگردم و با اسب برم!  مشکل دیگه این بود که من اصلا آداب و رسوم هندوها رو بلد نبودم و هرکاری که توی مراسم باید انجام میدادم باید کامل برام توضیح میدادن! واسه همین فقط مراسم عقدمون چند ساعت طول کشید. بهم گفتن که طبق سنت٬ گوری باید پاهامو بشوره! ‌و من نمیخواستم گوری این کارو بکنه. من چیز زیادی نداشتم. توی مهمونی هم همون کت و شلوار فیلم راجو بنگایا جنتلمن رو پوشیدم! پدر گوری گروه موسیقی ترتیب داده بود که چندتا آهنگ از فیلمهای من٬ دیوانا و راجو بنگایا جنتلمن رو بخونن. اونموقع بود که مادر گوری برای اولین بار بهم گفت: ما هیچوقت فکر نمیکردیم تو بتونی اینقدر هم خوشتیپ بشی!! توی عروسیمون هیچکس چیزی که من دوست داشتم بهم کادو نداد! در عوض کلی کریستال بهمون کادو دادن!!!
 
آخر شب وقتی گوری نشست توی ماشین شروع کرد به گریه کردن٬ بعد همه ی خونواده ش هم شروع کردن به گریه کردن. منم که دیدم اینجوریه خیلی جدی گفتم: اگه اینقدر ناراحتین میتونین دخترتونو پیش خودتون نگه دارین٬‌من میام میبینمش و میرم!
 
بعد از ۷ سال که همدیگه رو میشناختیم٬‌اون شب اولین بار بود که شب رو باهم گذروندیم.... قبل از اون حتی وقتی برای گردش هم بیرون میرفتیم همه ش نگران این بودیم که مبادا کسی از خونواده ی گوری ما رو ببینه. احساس خیلی خوبی بود که ما باهم بخوابیم و صبح که من بیدار میشم ببینم گوری کنارمه....
باورتون میشه...؟! عصر روز بعد من به بمبئی پرواز داشتم که برای Dil ashna hai فیلمبرداری کنم.درواقع اونا قرار بود فقط برای ازدواجم بهم تبریک بگن و من برگردم ولی ازم خواستن حالا که رفتم یه صحنه رو بگیریم. و یه صحنه تبدیل شد به ۵ صحنه و من خیلی دیر به خونه برگشتم و یه دعوای خیلی شدید با گوری داشتیم!!!
وقتی ما اومدیم بمبئی ٬ عزیز میرزا٬ جی پی سیپی٬‌جوهی (چاولا) و مادرش برامون مهمونی گرفتن.
 
در مورد بچه هام٬‌دلم میخواد پسرم تا ۱۶ سالگی حسابی شر و شلوغ باشه که بتونه بعد از اون پسر خوبی باشه! موقع به دنیا اومدن آریان٬‌حال گوری خیلی بد شد. زایمانش خیلی خطرناک بود. اونموقع من فقط میخواستم گوری سالم بمونه٬‌ اجازه هم دادم اگه خیلی وضع وخیم شد اول گوری رو نجات بدن.... ولی الان همه چیز آریان...آرین....آریان....!!
درباره ی دخترم هم همه ی عشقی که توی وجودم هست رو بهش میدم... باوجود اینکه همسرم فکر میکنه من دیوونه م٬ ولی من میدونم که خودم دخترم رو به مهمونیهایی که دعوت شده میبرم. دوست دارم دوستاش بگن « چه پدر خوشتیپی داری!! » وقتی که اون با دوست پسرش روی صندلی عقب ماشینمون نشسته٬ من خودم راننده شون باشم و بگردونمشون...!!  پدرومادر من بهترین دوستان من بودن٬ به همین ترتیب منم میخوام صمیمی ترین دوست بچه هام باشم.....
من به گوری احترام میذارم برای اینکه اون یه زنه و مادر بچه هام. دوستش دارم چون خیلی صادقه و تکمیل کننده ی من. اون بهم یاد داد چطور توی زندگیم سیاست داشته باشم! اون همیشه بهم میگه که خیلی چیزهایی رو میگم که نباید بگم٬‌برای اینکه همه  ی مردم منو نمیشناسن و از حرفام اشتباه برداشت میکنن. اون بهم یاد داد قبل از اینکه بخوابم چراغها رو خاموش کنم!! درست غذا بخورم٬ درست لباس بپوشم٬‌ لباسهامو درجای درست بذارم.... اون ثابت ترین و محکمترین عامل توی زندگی منه. و به خاطر موقعیت و یافته هام نیست که اون به من احترام میذاره یا دوستم داره٬ اون منو دوست داره به خاطر اینکه من میخندونمش! نمیدونم.... من اونو میخندونم؟؟......
                   http://i12.tinypic.com/4grjakl.jpg