X
تبلیغات
رایتل

بزرگترین وبلاگ هواداران شاهرخ خان

مرجع خبری فیلم نقد فیلم جدید ترین عکس ها و خبرها از شاهرخ خان

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

مادر شاهرخ خان _بیوگرافی

نوشته شده توسط: حسام

مطالبی جالب از مادربه روایت فرزند

                                      http://i38.tinypic.com/hu11yw.gif



مادر من در حیدر آباد متولد و بزرگ شده بود . او زنی زیبا و قدرتمند بود . درست مثل وحیده رحمان بود .  پدرم هم بی اندازه خوش تیپ بود . من فکر نمی کنم خوش قیافه باشم  اما آن ها یک زوج بسیار زیبا و برازنده بودند . اولین  ملاقات اتفاقی آنها در شرایط عجیبی صورت گرفته بود . مادرم در یک تصادف اتومبیل صدمه دیده بود و به خون نیاز داشت ، پدرم خیلی اتفاقی به بیمارستان آمده بود تا خون خود را اهدا کند . در همین مدت کمک پدرم باعث نجات مادرم شد و آن ها عاشق هم شدند . اگرچه پدرم حدود یازده سال از مادرم بزرگتر بود اما خانواده مادرم که نجات خود را مدیون او می دیدند این مساله را نادیده گرفتند .
والدینم بین من و شهناز خواهرم هیچ فرقی نمی گذاشتند اگرچه احساس می کردم که شهناز به پدر و مادرم نزدیکتر بود چون به هر حال شش سال از من بزرگتر  و بچه اول  بود . من درست زمانی متولد شدم که وضع مالی والدینم چندان خوب نبود اما به یاد ندارم در ان زمان با هیچ شرایط سختی روبرو شوم . پدرم یک سر مهندس بود  و مادرم در یک دفتر درجه یک قضایی مددکار اجتماعی بود . او در آکسفورد تحصیل کرده بود و جزء اولین و معدود زنان مسلمان هندی بود که تا این حد به موفقیت رسیده بود  پیشرفت کرده بود
او برای دوره ی طولانی دستیار قاضی بود و به بزهکاری نوجوانان رسیدگی می کرد .
من بچه لجبازی نبودم اما وقتی چیزی را می خواستم به بدترین وضعی باید آنرا بدست می آوردم .
Ram Leela 
 را به نمایش می گذاشتم (؟) و آن را مثل یک میمون بازی می کردم . داستان های کوتاه می نوشتم ... ،ا

 . یادم هست یک بار یکی از عمه هایم رژ لب صورتی وحشتناکی زده بود و من یک شعر بی مزه در توصیف رژلبش گفتم . فکر کنم توی دلش خوشش آمده بود ولی بروز نمی داد
پدر و مادرم اجازه می دادند هر کاری که دوست دارم انجام دهم ، تنها چیزی که از من می خواستند این بود که در درسهایم  خوب کار کنم ... که من می کردم .هیچ محدودیت ( قید و بندی ) برای من وجود نداشت . می توانستم هر وقت بخواهم بخوابم ، هر وقت بخواهم بیرون بروم . اگر مثلا با مشت دندان های بچه ای را خرد می کردم ، پدرم من را وادار می کرد که خودم با پدر بچه روبرو شوم و مشکلم را حل کنم
( بعد ها ) متوجه شدم که والدین مقتدر یا زورگو نداشتم آنها  با بچه هایشان  دوستانه رفتار می کردند

همیشه دوست داشتم "ممتاز " را سرمشق خودم قرار بدهم . دوست داشتم مردمی باشم حتی امروز هم همه این کار ها را انجام می دهم و حدس بزنید چه اتفاقی افتاد ؟ بابت آن سخاوتمندانه ستایش شدم )

مادرم در هر کاری پیش قدم بود . به یاد دارم وقتی پدرم بیمار بود و هشت ماه بود که سرطان داشت ، ما هرچه داشتیم از دست دادیم . یک تزریق به پدرم  حدود پنج هزار روپیه هزینه بر می داشت و ما ظرف  ده روز باید حدود بیست و سه تزریق ترتیب می دادیم   . این موضوع هزینه ی بالایی داشت و  کار  ما در حال ورشکستگی بود . آن زمان مادرم شبانه روز کار کرد ، باید هر طور شده پول بدست می آورد . او به معنای واقعی نگران و مراقب  پدرم بود .
پس از مرگ پدرم ؛ مادرم کار او را از نابودی  نجات داد و آنرا ماهرانه اداره کرد . من پرکاری ام  را از او به ارث برده ام .
او هرگز به هیچ چیز نه نگفت . مثل وقتی که من به کالج رفتم  ، به او گفتم که یک ماشین می خواهم و روز بعد بیرون خانه یک ماشین پارک شده) بود . او هرگز مرا مجبور به انجام هیچ کاری نکرد . حتی تا آن روزی که سرانجام مرد ، هرگز مرا مجبور نکرد وظایف شرکت بزرگی که داشتیم را به عهده بگیرم . وقتی به او گفتم که می خواهم بازی کنم و به صنعت فیلم بپیوندم او من را متوقف نکرد. من می خواستم مهارت های خودم را در فیلمسازی تثبیت کنم . خیلی خوب بودم .  اما  باید پذیرش ( اجازه ورود ) به
 NSD
را می گرفتم . خودم نمی خواستم این کار را انجام دهم اما مادرم به من گفت " فقط باید پذیرش بگیری " . در نتیجه در امتحان ورودی شرکت کردم و قبول شدم .
یادم می آید سابقا در هندی خیلی بد بودم  . از ده نمره ، صفر می گرفتم . و او به من می گفت " اگر تمام ده نمره را بگیری خودم تو را برای یک فیلم خواهم برد . " و از آن تاریخ تا به امروز همیشه در هندی در بالاترین سطح بوده ام . یادم هست اولین فیلمی که او مرا برای تماشا برد " دیو آناند جوشیلا " بود . بازیگران مورد علاقه ی او  " بیشواجیت " و " جوی موکرجی " بودند .
فکر می کنم شوخ طبعی ام را از پدرم به ارث برده ام که برای خانم ها احترام زیادی قائل بود . یادم می آید یک بار رفتم و صندوق پست یک نفر را خرد کردم  و صاحب آن که یک زن جنوب هندی بود آمد و به پدرم شکایت کرد که :" پسر شما برای دختر من مزاحمت ایجاد کرده "  . پدرم نگاهی به او کرد و گفت " اگر او به زیبایی شماست و من هم به جوانی پسرم بودم احتمالا همین کار را می کردم . "  آن زن شروع به خندیدن کرد .
پدرم آنرا  حرفش را  به زیبایی و در کمال متانت زد . او برای خانم ها احترام زیادی قائل بود چون یک خواهر بزرگتر و مادری داشت که خیلی به آنها نزدیک بود . او به من آموخت چطور با خانم ها مهربان باشم . وقتی پدرم مرد  ، من گریه نکردم  . فکر می کردم او قهرمانانه مرد  . من یکی ازتشییع کنندگان بودم و حس می کردم یک مرد بزرگ شده بودم . اما با وجود اینکه در حقیقت او مرا برای مرگش آماده کرده بود احساس کردم گول خورده ام  .... و مرگ مادرم من را به این باور رساند که هیچ چیز ابدی نیست .  دیگر  آرزو کردن چیزی را در خود کشتم خیلی گریه کردم . بیش از این هیچ چیز من را در شوک فرو نبرد .
دردناک ترین لحظه زندگیم زمانی بود که مادرم در آغوش من مرد . او داشت خوب می شد اما ناگهان مرد . درست مثل پدرم . خون بدنش عفونی شده بود . خیلی دردناک بود .
اولین باری که من رو به خدا کردم و دعا کردم زمانی بود که او در حال مرگ افتاده بود . من هرگز  تا آن روز  نماز نخوانده بودم .
خانواده ی ما اینطور بودند . یک خانواده ی مسلمان که هرگز تو را مجبور به نماز خواندن نمی کردند و آن اولین با ر بود که من واقعا دعا کردم ولی او همان موقع مرد .
من ارزش های بنیادی را از او آموختم . چیزهای زیادی از مادرم یاد گرفتم . مثل اینکه هرگز درآمد شما را قطع نکنم ( نان کسی را آجر نکنم ) بلکه باید در آمد شما را افزایش بدهم . برای همین آدم ولخرجی هستم . هرگز صاحب چیزی نشده ام یا چیزی را نخواسته ام که احساس بدی درباره اش داشته باشم . در زبان اردو به این " مانوسیات " گفته می شود . مثل این است که شما از کسی پول بخواهید و او بگوید :
"nahin yaar , kal de dunga"  

به همین علت هنوز به پول های مادرم دست نزده ام . چون می دانم او آن را از آن شیوه ها  نمی خواست . فقط وقتی می خواستم به بمبئی بیایم یک دستگاه تلویزیون به من داد . دارایی ام ، کارم ، ماشین هایم ، همه ی چیزهایی که الان دارم در دهلی هستند .  من هرگز چیزی برنداشتم چون اگر او آنجا نبود که آن ها را به من بدهد ، آن ها را نمی خواستم . و او خوشحال بود که من آنها را برنداشتم و در عوض چیزهایی گرفتم که تماما مال خودم بود .
او همینطور به من آموخت که به کسی صدمه نزنم . همانطور که گفتم اگر عصبانی می شد به مردم سیلی هم میزد ولی همزمان آنها را دوست داشت . نه او و نه پدرم هیچ گاه من را کتک نزدند . آنها آدم های خیلی مهربانی بودند .
مادرم مثل یک دوست واقعی رفتار می کرد . وقتی به او گفتم می خواهم با گوری ازدواج کنم ، هیچ سوالی نکرد که آیا او مسلمان است یا اهل چین است ؟
مادرم با بیان واقعا شیرینی به من آموخت که چطور عمل کنم .
اما چیزی که خیلی مهم است اینکه او فلسفه کنونی زندگی ام را به من داد . او به من آموخت هیچ چیز ابدی نیست ، از جمله خودش .  پس از آنچه در همین لحظه داری لذت ببر چون ممکن است روز بعد آن را از دست بدهی . همه چیز موقتی است . برای همین است که من  هیچ چیز را مقصر نمی دانم
شاید اینطور گفتن خیلی مرد سالارانه است اما این ( به نظرم ) کاملا منطقی است که اگر او توانست از من جدا شود پس هر چیز دیگر هم می تواند . 
اگر من می توانم نبود او را به دست فراموشی بسپارم پس می توانم رویای ستاره شدن ، پول و هر چیز دیگری را هم رها کنم و از یاد ببرم  .  و بدیهی ترین چیز این است که شما هرچقدر هم اهل مبارزه و ستیز باشید ، خواهید مرد .
مردم می گویند که تنها علاج زندگی مرگ است . شاید این در آن لحظه باشد اما به عبارت دیگر  وقتی تمام افکار نگران کننده ذهن شما را ترک کنند ، خواهید مرد . من فکر می کردم مادرم خیلی نگرانی دارد ، بنابراین نمی تواند بمیرد . یادم هست  التماس می کردم  و می گفتم  : " نرو ، خواهش می کنم نرو."ا
من هنوز ایمان دارم که او همینجاست و من را نگاه می کند . ا
از طرف دیگر  حس می کنم با رفتن او  تمام داشته هایم را از دست دادم . او پل ارتباطی من با خداست چون چیز دیگری در این دنیا نیست که بخواهم و بدست نیاورم .  هیچوقت  برای خودم  از خدا هیچ چیز نخواسته ام  چون او این کار را دوست نداشت . اما هروقت برای یک آدم فقیر و بدبخت یا غمگین دعا می کنم فقط به مادرم می گویم و مطمئن هستم که او کاری می کند چون اغلب اوقات بعضی چیزها به  خوبی حل می شود .
هروقت خیل خوشحالم گریه می کنم  چون نمی توانم شادی ام را با او قسمت کنم .
خواهرم شهناز خیلی ساده و شیرین است . در عین حال خیلی لوس و نازنازی  با آمده است .  با این وجود  خیلی دوستش دارم . هرچه باشد او بزرگترین فرزند خانه بود و زیر سایه ی او بزرگ شدم .  من با دیده احترام به او نگاه می کنم .
شهناز در حال حاضر خیلی ساکت و آرام است ، بعد از فوت پدر و مادرم این طور شد و با من ماند .
او یک دختر تحصیلکرده است ، دوره های مدیریت را گذرانده و سابقا به عنوان مدیر برای شرکت یادمان ایندرا گاندی  کار می کرد .  همینطور فوق لیسانساش را در روانشناسی گرفته است . مرگ پدر و مادرمان بی اندازه روی او تاثیر گذاشت . من جوان تر بودم و بنابراین فکر می کنم زود تر از حالت مرگ پدرم بیرون آمدم . به هر حال او نبود پدرمان و مرگ مادرمان را پذیرفت و بخاطر آن دوران سختی را گذراند .
او تنها رشته ی ارتباطی ام با والدین ام است . من پدر و مادرم را در وجود او می بینم . همیشه به او می گویم :" تو عین  مامان هستی ! " حتی وقتی که آماده ی خشم است .
مادرم هنوز با من است ، همیشه به من می آموخت که باید کار کنم ، او می گفت : " این به تو کمک می کند که به چیزهایی که می خواهی برسی " ، من آنرا  باز آموختم  . گرچه خواهرم پیش از این که بتواند این درس ارزشمند را فرابگیرد ، مادرمان درگذشت .
حالا او تبدیل به یک آدم آرام و خاموش شده است . با این حال  من هنوز به او احترام می گذارم .
یکی از حسرت های من این است که مادرم هرگز واقعا کار من را به عنوان یک بازیگر ندید . او وقتی من اولین جایزه را بردم آن جا نبود . اما   نه ؛ اما حتما باید آنرا دیده باشد .
دلم برای او خیلی تنگ شده . فکر می کنم او یک ستاره است . هر وقت خیلی غمگین هستم فقط به بالکن می روم و گریه می کنم . و می دانم او از جایی به من نگاه می کند ، چون نمی توانستم آنچه هستم ، باشم مگر اینکه مورد دعاهای خیر او قرار گرفته باشم .

             http://i11.tinypic.com/351txtg.jpg