X
تبلیغات
پارس هاب

بزرگترین وبلاگ هواداران شاهرخ خان

مرجع خبری فیلم نقد فیلم جدید ترین عکس ها و خبرها از شاهرخ خان

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

گوری خان _بیوگرافی

نوشته شده توسط: حسام

  

گوری از زبان همسرش شاهرخ خان       

                                http://i36.tinypic.com/5xwl1.gif



پدر و مادر گوری به شدت مخالف ازدواجمون بودن. مادرش تهدید کرده بود که خودکشی میکنه! ‌۶ سال ما مخفیانه باهم دوست بودیم. حتی یه بار من با یه قیافه ی دیگه به تولدش رفتم!‌ اسمی رو بکار بردم که که تو سریال Fauji صدام میکردن. ولی وقتی اونا منو شناختن جهنمی به پا شد!! اونا یه خونواده ی پنجابی خیلی اصیل هستن. منو از همه ی اعضای خونواده ش ترسونده بودن. مجبور بودم دل تک تک اعضای خونواده شو یکی یکی بدست بیارم. با یکی از دایی هاش که حرف زدم پشت تلفن با همون صدای عین آمریش پوری!! بهم گفت: به خواهرزاده ی من نزدیک نشو وگرنه....!!! ولی بعد که دیدمش دیدم یه پسربچه ی خیلی مهربونه!! دخترخاله ها و پسرخاله هاشو با خودم میبردم دیسکو! کم کم همه شون ازم خوششون اومد و بهم امیدواری میدادن که پدرومادرشو هم راضی میکنن٬‌ولی اونا قبول نمیکردن.... گوری توی خونه حبس شده بود!‌ همیشه بهم میگفت: شاهرخ تو مامان بابای منو نمیشناسی... تو خیلی همه چیزو ساده میگیری! و من همیشه بهش میگفتم: همه چیز درست میشه....! ۱۰ سال دیگه به همه  ی این روزا میخندیم....!! و این دقیقا کاریه که الان میکنیم! بعضی شبها که میشینیم و درباره ی گذشته فکر میکنیم٬‌حسابی میخندیم....
اما اونموقع یه بار اون حسابی قاطی کرد!! فکر میکرد من با غیرتی بازیهام اذیتش میکنم! راست میگفت٬ یه زمانی بود که من خیلی روی گوری حساسیت نشون میدادم. اگه با مایو به استخر میرفت یا حتی اگه موهاشو باز میذاشت باهاش دعوا میکردم. گوری وقتی موهاشو دورش میریخت خیلی خوشگل میشد و من نمیخواستم پسرهای دیگه بهش نگاه کنن!!! اینا به خاطر این بود که زیاد همدیگه رو نمیدیدیدم و نمیتونستیم راحت درباره ی رابطه مون حرف بزنیم. اما اون نتونست تحمل کنه. این بود که سال ۱۹۸۹ منو ول کرد و بدون اینکه بهم بگه با دوستاش اومد بمبئی. وقتی فهمیدم حسابی قاطی کردم! روز قبل از اینکه بره اومد پیشم. اون روز تولدش بود و من اتاقمو بایه عالمه بادکنک تزیین کرده بودم و کلی هم کادو براش خریده بودم. وقتی اتاقمو دید خیلی گریه کرد. من فکر کردم به خاطر ناراحتیه زیادیه که خانواده ش بهش وارد میکنن٬‌ ولی بهم نگفت که میخواد بره.... وقتی فهمیدم رفته به مادرم گفتم.اون بهم گفت برم و دختری که دوستش دارم رو برگردونم. بهم ۱۰۰۰۰ روپیه داد و من با دوستام اومدم بمبئی دنبالش. چند روز مدام دنبالش میگشتیم٬ شبها هم مجبور بودیم تو خیابون کنار ساحل هتل تاج بخوابیم!  همه جا رو دنبالش گشتیم بخصوص ساحل ها٬ گوری عاشق ساحل بود .لهامون تقریبا تموم شده بود مجبور شدم دوربینم رو هم بفروشم. من قیافه ی گوری رو برای مردم توضیح میدادم٬‌ از حالت موهاش میگفتم٬ به همه میگفتم یه دوسته و گمش کردم. عاشق مدل موهاش بودم ولی اون موهاشو کوتاه کرد فقط برای اینکه منو اذیت کنه!!....
 
همه جا رو گشتیم تا اینکه یه بار یکی ما رو برد به یه ساحل خصوصی. رفتیم توی ساحل ..... و گوری اونجا بود! ایستاده بود توی آب٬‌با یه تی شرت! (نه مایو!!) اونموقع حتی اگه اون هیچی هم تنش نبود برام مهم نبود!! دیگه نمیخواستم از دست بدمش. اومد جلو و همدیگه رو بغل کردیم٬ و گریه کردیم....  اونموقع بود که فهمیدم بی دلیل حساسیت نشون میدادم. همینطور فهمیدم که هیچکس بیشتر از من نمیتونه گوری رو دوست داشته باشه٬ و این بهم اعتماد بنفس خیلی زیادی داد.
 
وقتی تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم قبلش از خونه ی خاله ی گوری به پدرومادرش زنگ زدیم و بهشون گفتیم که ما ازدواج کردیم! خیلی عصبانی شدن‌٬ مادرش غذاخوردنو گذاشت کنار و وضع خونه شون حسابی ریخته بود به هم. رفتم که پدرشو ببینم٬‌احساس گناه میکردم.وقتی باهاشون صحبت کردم فکر میکنم چاره ی دیگه ای نداشتن جزاینکه قبول کنن. الان میتونم احساس پدرمادر گوری رو درک کنم٬ اونا یه خونواده ی ۱۵ نفری سفت و سخت پنجابی بودن که گوری جوانترینشون بود. تصور کنین که اون بگه میخواد با یه پسر بدقیافه٬ با یه دین دیگه٬ با یه فرهنگ و رفتار دیگه با یه شغل متفاوت ازدواج کنه.... هیچ نقطه ی مثبتی برای من نبود. اونا رو سرزنش نمیکنم. اونا حتما فکر میکردن میتونن شوهر خیلی بهتری برای دخترشون پیدا کنن. ما هیچوقت نمیخواستیم کاری برخلاف خواسته ی خونواده هامون بکنیم. فکر فرار حتی یه بارم به سرمون نزد. اما مطمئن بودیم که حتما باهم عروسی میکنیم....
وقتی که من پدرومادر گوری رو دیدم اصلا روی زبونم نمیومد بگم :من دخترتونو دوست دارم! به نظرم خیلی احمقانه میومد!‌ به خاطر اینکه من هیچوقت نمیتونستم گوری رو بیشتر از اونا دوست داشته باشم. اونا گوری رو بدنیا آورده بودن و بزرگش کرده بودن. عشق من هیچوقت نمیتونست جانشینی برای عشق اونا باشه....
مراسم ازدواجمون هم به رسم هندوها و هم به رسم مسلمونا برگزار شد. ما میخواستیم یه مراسم ساده داشته باشیم ولی پدرمادر گوری میگفتن که باید دقیقا مثل مراسم اصیل هندوها باشه. توی مراسم عروس و داماد نباید همدیگه رو تا پایان مراسم ببینن. داماد باید با اسب بیاد و کس دیگه میره دنبال عروس و میاردش. ولی ماشینی که قرار بود بره دنبال گوری خراب شد! واسه همین من مجبور شدم خودم برم دنبالش و ببرمش توی سالن٬‌ بعد خودم دوباره برگردم و با اسب برم!  مشکل دیگه این بود که من اصلا آداب و رسوم هندوها رو بلد نبودم و هرکاری که توی مراسم باید انجام میدادم باید کامل برام توضیح میدادن! واسه همین فقط مراسم عقدمون چند ساعت طول کشید. بهم گفتن که طبق سنت٬ گوری باید پاهامو بشوره! ‌و من نمیخواستم گوری این کارو بکنه. من چیز زیادی نداشتم. توی مهمونی هم همون کت و شلوار فیلم راجو بنگایا جنتلمن رو پوشیدم! پدر گوری گروه موسیقی ترتیب داده بود که چندتا آهنگ از فیلمهای من٬ دیوانا و راجو بنگایا جنتلمن رو بخونن. اونموقع بود که مادر گوری برای اولین بار بهم گفت: ما هیچوقت فکر نمیکردیم تو بتونی اینقدر هم خوشتیپ بشی!! توی عروسیمون هیچکس چیزی که من دوست داشتم بهم کادو نداد! در عوض کلی کریستال بهمون کادو دادن!!!
 
آخر شب وقتی گوری نشست توی ماشین شروع کرد به گریه کردن٬ بعد همه ی خونواده ش هم شروع کردن به گریه کردن. منم که دیدم اینجوریه خیلی جدی گفتم: اگه اینقدر ناراحتین میتونین دخترتونو پیش خودتون نگه دارین٬‌من میام میبینمش و میرم!
 
بعد از ۷ سال که همدیگه رو میشناختیم٬‌اون شب اولین بار بود که شب رو باهم گذروندیم.... قبل از اون حتی وقتی برای گردش هم بیرون میرفتیم همه ش نگران این بودیم که مبادا کسی از خونواده ی گوری ما رو ببینه. احساس خیلی خوبی بود که ما باهم بخوابیم و صبح که من بیدار میشم ببینم گوری کنارمه....
باورتون میشه...؟! عصر روز بعد من به بمبئی پرواز داشتم که برای Dil ashna hai فیلمبرداری کنم.درواقع اونا قرار بود فقط برای ازدواجم بهم تبریک بگن و من برگردم ولی ازم خواستن حالا که رفتم یه صحنه رو بگیریم. و یه صحنه تبدیل شد به ۵ صحنه و من خیلی دیر به خونه برگشتم و یه دعوای خیلی شدید با گوری داشتیم!!!
وقتی ما اومدیم بمبئی ٬ عزیز میرزا٬ جی پی سیپی٬‌جوهی (چاولا) و مادرش برامون مهمونی گرفتن.
 
در مورد بچه هام٬‌دلم میخواد پسرم تا ۱۶ سالگی حسابی شر و شلوغ باشه که بتونه بعد از اون پسر خوبی باشه! موقع به دنیا اومدن آریان٬‌حال گوری خیلی بد شد. زایمانش خیلی خطرناک بود. اونموقع من فقط میخواستم گوری سالم بمونه٬‌ اجازه هم دادم اگه خیلی وضع وخیم شد اول گوری رو نجات بدن.... ولی الان همه چیز آریان...آرین....آریان....!!
درباره ی دخترم هم همه ی عشقی که توی وجودم هست رو بهش میدم... باوجود اینکه همسرم فکر میکنه من دیوونه م٬ ولی من میدونم که خودم دخترم رو به مهمونیهایی که دعوت شده میبرم. دوست دارم دوستاش بگن « چه پدر خوشتیپی داری!! » وقتی که اون با دوست پسرش روی صندلی عقب ماشینمون نشسته٬ من خودم راننده شون باشم و بگردونمشون...!!  پدرومادر من بهترین دوستان من بودن٬ به همین ترتیب منم میخوام صمیمی ترین دوست بچه هام باشم.....
من به گوری احترام میذارم برای اینکه اون یه زنه و مادر بچه هام. دوستش دارم چون خیلی صادقه و تکمیل کننده ی من. اون بهم یاد داد چطور توی زندگیم سیاست داشته باشم! اون همیشه بهم میگه که خیلی چیزهایی رو میگم که نباید بگم٬‌برای اینکه همه  ی مردم منو نمیشناسن و از حرفام اشتباه برداشت میکنن. اون بهم یاد داد قبل از اینکه بخوابم چراغها رو خاموش کنم!! درست غذا بخورم٬ درست لباس بپوشم٬‌ لباسهامو درجای درست بذارم.... اون ثابت ترین و محکمترین عامل توی زندگی منه. و به خاطر موقعیت و یافته هام نیست که اون به من احترام میذاره یا دوستم داره٬ اون منو دوست داره به خاطر اینکه من میخندونمش! نمیدونم.... من اونو میخندونم؟؟......
                   http://i12.tinypic.com/4grjakl.jpg

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

آغاز بازیگری _بیوگرافی

نوشته شده توسط: حسام

شروع بازیگری برای شاهرخ خان

                                      http://i37.tinypic.com/2zqwx7c.gif



ابتدا
از همون سنین خیلی کودکی تمایلم رو به چیزهایی که در نهایت به بازیگری ختم میشدن نشون میدادم. یادمه که یک رادیوی قدیمی داشتیم که خیلی هم سنگین بود. اون زمان هنوز تلویزیون جزو اصلی زندگی مردم نشده بود. تنها وسیله ی سرگرمی ما همین رادیوی چوبی بود. والدینم عصرها روشنش میکردن و اخبار و موسیقی گوش میدادن. عاشق این بودم که با موسیقیهایی که رادیو پخش میکرد برقصم. مادر و پدرم صدای رادیو رو زیاد میکردن و من رقصهای عجیب غریب میکردم! حرکاتی که میکردم اونموقع خیلی مسخره بنظر میومد ولی الان همون حرکات رو در دیسکوها و ویدئوهای ریکی مارتین میبینم! بعضی وقتها تو تنهایی به خودم افتخار میکنم که من مبتکر این حرکات سخت و عجیب غریب بودم! بهترین رقص رو با آهنگهایی که میگفتن روی ممتاز فیلمبرداری شده بود میکردم.
 
ممتاز
معمولا بازیگرها شخصیتهای خیلی مهم و معروف رو بعنوان الگوی خودشون انتخاب میکنن٬‌برای من هم این شخصیت «ممتاز» بود. برای من ممتاز تنها عامل خیلی مهم برای هرچیزی بود که به هنر و بازیگری ختم میشد. ممتاز محبوبترین بازیگر مورد علاقه م بود. به نظرم هیچکس تو دنیا نمیتونه به زیبایی اون باشه. ممتاز زیبا بود٬‌ ساده ومظلوم بود٬ در عین حال خیلی شیطون و خیلی پرانرژی. او اولین کسی بود که من سعی میکردم اداشو دربیارم. عاشق این بودم که مثل او راه برم و مثل او برقصم!
 
سریال سیرک
«سیرک» تجربه ی خیلی خوبی بود. هیچوقت تو عمرم به اون اندازه سفر نکرده بودم. در طول سه ماه ما کل ماهاراشترا و اطراف گوا رو گشتیم. من این فرصت رو پیدا کردم که زندگی رو از داخل یه سیرک از زاویه ی نزدیکتری ببینم. کسانیکه در سیرک کار میکردن اونقدر از خودشون مایه میذاشتن که آدم کمتر دز شغلهای دیگه اینو میبینه. از همه مهمتر نوعی ورزش در کار بود که باعث میشد خیلی بیشتر از کار در این سریال خوشم بیاد. ما مجبور بودیم وقتی سیرک کار اصلیشو تموم میکنه فیلمبرداری رو شروع کنیم٬ که تقریبا ۱۰ شب به بعد میشد. و کارمونو تا ۹ صبح فردا که اجرای اصلی سیرک دوباره شروع میشد ادامه میدادیم.
زندگی تو اون محیط هم جالب بود هم بعضی اوقات خسته کننده. خیلی وقتها پیش میومد که بچه های ۷-۸ ساله دست و پاهاشون میشکست. توی سیرک دخترا و پسرا باید جدا از هم میموندن٬‌دخترا یه طرف و پسرا هم طرف دیگه. هیچکدوم اجازه ی عشق و عاشقی باهم رو نداشتن!‌ ولی بازم اونا راههای جالبی برای رد و برل کردن نامه های عاشقانه شون پیدا میکردن! مثلا وقتی باهم روی صحنه اجرا داشتن و مثلا قرار بود پسر پاهاشو رو به بالا نگه داره و دختر هم با دست روی پاهای پسر بیاسته٬‌اونموقع نامه های عاشقانه شونو به هم میدادن!‌ بغیر از این حمامها کنار هم بود و دیوار مشترک داشت. دختر و پسرهایی که همدیگه رو دوست داشتن همزمان میرفتن در دوطرف دیوار و باهم حرف میزدن....!
در کنار همه ی این لحظه های شیرین٬‌روزانه اونا کارهای اکشن خیلی خطرناکی انجام میدادن. تنها هدف در زندگی اونا این بود که به اجراکننده های عالی تبدیل بشن٬‌و در این راه خیلیهاشون حتی جانشونو هم از دست میدادن. دیدن افراد یک دست صحنه ی خیلی عادی یا بود!‌اونا کسانی بودن که پرورش دهنده های شیرهای خطرناک بودن و در یک اشتباه دستشون طعمه ی شیر شده بود...!‌ و حالا دیگه میدونستن که در دنیای خارج هم جایی ندارن٬‌پس ترجیح میدادن همونجا توی سیرک بمونن و هرکاری بهشون میدن بکنن.
همه ی اینا بود که به من یاد داد من هم اگه بخوام کاری بکنم باید تمام فکر و ذهن و تلاشم رو برای اون کار بذارم و به هیچ شغل دومی فکر نکنم. منم میخواستم یه اجرا کننده ی عالی بشم و روزهایی که در سیرک گذروندم بهم یاد داد که «اگه بتونی از عهده ی کار بربیای که خب موفق شدی٬‌و اگه نتونستی و مشکلی پیش اومد٬‌حادثه بوده پس دوباره و دوباره سعی کن تا وقتی که بالاخره یه روز در اون کار از بین بری!»
 
دیل دریا
این سریال در ایالت پنجاب اتفاق میافتاد. داستان دو خانواده  یسیک و هندو بود که باهم همسایه بودن و دوستان خیلی صمیمی هم بودن. ولی به دلیل خشونتها و نزاعهای قومی رابطه ی این دو خانواده به هم میخوره و .... این کار برای من تجربه ی خیلی بزرگی بود. سریال به شدت عاطفی و احساسی بود و به صحنه های اشک و گریه ی خیلی عمیق نیاز داشت. برای من تمرین خوبی بود که با عواطف اصیل هندی آشنا بشم.
 
فاوجی
فاوجی درباره ی گروهی جوان و رابطه های شخصی اونها و مشکلاتشون در ارتش بود.قدرت اصلی فیلم «جوانی» بود.خود کلنل هم مرد خیلی شوخ طبع و دوست داشتنی ای بود. معتقد بود ارتش نباید بصورت یه مرکز خیلی خشک و جدی که توش سربازهای عصبانی و خشمگین در حال جنگیدن هستن نشون داده بشه. میخواست مردم با کاراکترهای سریال ارتباط برقرار کنن و بدونن که هرکسی میتونه جزو ارتش باشه. میخواست طوری ارتش رو نشون بده که مردم مشتاق بشن به ارتش ملحق بشن و مبارزه برای کشورشون رو یک افتخار بدونن. او تونست یه فضای جوان و زنده در محیط ارتش ایجاد کنه طوریکه مردم هم با این شخصیتها ارتباط برقرار کردن. و همین عامل مهمی در شهرت من بود. خیلی خوشحال یمشدم وقتی توی خیابون مردم منو میشناختن! اون زمان من تازه وارد کالج شده بودم و برام خیلی جالب بود که به نوعی جزو دنیای هنرپیشه ها محسوب میشدم! خیلی از مردم بمبئی هم اون زمان منو با همین سریال شناخته بودن و همین باعث شد پیشنهادهایی رو برای فیلمها بهم بکنن.... و این اولین دورانی بود که تونستم لبخند مردم رو در خیابان وقتی منو میدیدن٬‌ببینم!
جنبه ی جالب بازی در فاوجی٬ تمرینهای فیزیکی ای بود که از طرف پلیس و ارتش به ما میدادن. بهترین قسمتش آموزش پرش با چتر نجات بود. همینطور آموزش سقوط آزاد از ارتفاع ۸۰ پایی با یه سیم کوچیک که به یک قرقره متصل بود.
هردوی فاوجی و دیل دریا در دهلی ساخته شدن. هردوشون مورد استقبال قرار گرفتن و من هم بعنوان یه بازیگر خوب تلویزیون شناخته شدم. در همون دوران سریالهای معروف دیگه ای هم ساخته شدن که در بمبئی فیلمبرداری میشدن و طبیعتا عوامل تولیدی بزرگتری نسبت به فیلمهای دهلی داشتن. اون زمان چند پیشنهاد هم برای فیلمهای بمبئی بهم دادن ولی اون زمان آمادگی فکری نداشتم. اون زمان فقط دلم میخواست بازی کنم و با همون تئاتر و سریالهایی که کار میکردم خوش بودم. در اون زمان از طرف یکی از شرکتهای تولید فیلم در بمبئی بهم پیشنهاد کار شد که موسسین اون شرکت عزیز میرزا و دونفر دیگه بودن. اونها در اون زمان نامهای شناخته شده در تلویزیون و سینما بودن. بلافاصله به بمبئی اومدم تا در سریالشون به اسم «امید» بازی کنم. روز اول فیلمبرداری خیلی خوب بود. قبل از اون همه ی کارهایی که کرده بودم در یک گروه جوان در دهلی بود. یک دوربین و دستگاه ضبط صدا بود و برای نرو هم از نورهای معمولی بیرون استفاده میشد. ولی در بمبئی اولین بار بود که با پروژکتورهای بزرگ نور با اسمهای عجیب و غریب مثل اچ ام آی آشنا شدم! اونا ویرایش کامپیوتری و آهنگهای پلی بَک داشتن که همه برای من جدید بود. و البته ممکن بود یک صحنه رو چندین بار تکرار کنن تا به اجرای دلخواه برسن. در دهلی فقط وقتی صحنه ر تکرار میکردن که کسی دیالوگهاشو قاطی میکرد٬ ولی اینجا برای گرفتن اجرای دلخواه ممکن بود ۱۰-۱۵ بار یک صحنه رو تکرار کنن! یادمه اولین روز بعد از اینکه کار تموم شد مدت طولانی نشستم و باخودم حرف زدم! فکر میکردم بدترین بازیگر دنیا هستم چون فقط برای یک صحنه مجبور شده بودم چندین بار تکرار کنم. فکر میکردم اصلا برای بازیگری ساخته نشدم. ولی کارگردان باهام صحبت کرد و متقاعدم کرد که این تکرارهای فقط برای من نبوده و بعضی جاها من خوب اجرا کردم و خودش جاهایی رو اشتباه کرده و نتونسته صحنه ی دلخواه رو بگیره برای همین تکرارشون کرده. او واقعا اون زمان به من لطف داشت.
اینا رو مینویسم برای اینکه خیلی اوقات بازیگرها اول فکر میکنن همه چیزو میدونن٬‌ولی بعد متوجه میشن که بازیگری کاریه که مدام پیشرفت میکنه. اگه من اون موقع ایمان و اعتماد بنفسم رو از دست داده بودم هیچوقت پیشرفت نمیکردم. هرکسی باید یاد بگیره که هربار که کار جدیدی شروع میکنه باید چیزهای جدیدی رو باید بگیره.
در زمان فیلمبرداری «امید» من به خانواده ی عزیز میرزا خیلی نزدیک شدم٬‌حتی خیلی وقتها توی خونه شون با اونها میموندم. همسر و بچه هاش مثل خانواده ی خودم شدن. اونا با من خیلی مهربان بودن و من کم کم حس کردم تو این شهر بزرگ بمبئی یه کسی از خودم دارم! عزیز مثل پدر من میمونه. و همون موقع بود که عزیز به من پیشنهاد بازی در سریال ۱۹ قسمتی سیرک رو داد  و من هم قبول کردم.
      http://i12.tinypic.com/2w66osx.jpg

 

مارک شاهرخ خان!
بعضیها فکر میکنن قیافه و ظاهر من مناسب نقشهای رمانتیک نیست. یکی از تهیه کننده ها هنوزم فکر میکنه که موهای من شبیه موهای خرسه! من هیچوقت از حرفهاشون ناراحت نشدم. برای اینکه من باور داشتم. باور داشتم که بالاخره جایگاهمو در فیلمهام پیدا میکنم. من میدونستم که الهه ی زیبایی در محضر زیبارویان نیستم! ولی فکر کردم میتونم یه زیبایی درونی رو به نمایش بذارم که مردم بتونن اونو ببینن و درک کنن. حتی الانم به ظاهر خودم نمیبالم چون به شدت اعتقاد دارم زیبایی به چشم بیننده ش بستگی داره. مادرم معتقد بود من خیلی خوش چهره و خوش تیپم! دلم میخواست اون تهیه کننده یک بار مادرم رو میدید تا مادرم بهش میفهموند که موهای کی شبیه خرسه!!
من معتقدم شما عاشق کسی هستین٬‌ اون کسی که دوستش دارین زیباترین انسان روی زمینه. برای همین معتقدم «من میتونم یه داستان عاشقانه با بیننده های فیلمهام داشته باشم!» من میتونم اونا رو عاشقانه دوست داشته باشم. و مطمئن بودم اونا هم این عشق رو حس میکنن و این علاقه رو به من برمیگردونن. و وقتی منو دوست داشته باشن٬‌از قیافه و ظاهرم هم خوششون میاد٬‌چه ادونیس (یکی از امپراتورهای بسیار زیبا در افسانه های یونان) باشم یا نه...!
من مطمئن بودم که وقتی بیننده ها میان منو ببینن٬ قرار نیست بهشون یه تیکه موم تراشیده شده ی آراسته شده و زیبا نشون بدم! نه میخواستم این کارو بکنم نه میتونستم. در عوض مثل آینه ای بودم که شرایط و کارهای خودشون رو بهشون نشون میدادم. من اینجا نیومده بودم که ظاهرمو آراسته کنم و استعدادمو نشون بدم و منتظر تقدیر و ستایش باشم. من اینجا بودم تا طلب عشق کنم! اینجا بودم تا با بیننده هام عشق بازی کنم نه اینکه سعی کنم روشون تاثیر بذارم! اینجا بودم تا بهشون بفهمونم که منم یکی از خودشون هستم٬ فقط شرایط و موقعیت کاریم منو در شرایطی جدا از اونا قرار داده.... و مطمئن بودم اگه بتونم این آینه رو درست مقابلشون بگیرم٬ منو قبول میکنن برای اینکه در اینصورت اونا علاقه شونو به یکی از جنس خودشون میدادن...
من عاشق تبلیغاتم.
اگه ازم بخوان بین تماشای یه فیلم و تماشای یه سری از بهترین تبلیغات تلویزیونی یکی رو انتخاب کنم٬ دیدن تبلیغاتو انتخاب میکنم! یادمه وقتی دهلی بودم همیشه میرفتم یه شرکت تبلیغاتی به اسم «انتِم» که دوستم اونجا کار میکرد. عاشق این بودم که تو جلسه های تبادل نظرهاشون شرکت کنم چون تو این جلسات بهترین تبلیغات روز دنیا رو برای کارمنداشون نشون میدادن. وقیت کالج میرفتم اوقات فراغتم چند تا تبلیغ ساختم مثل یه تبلیغ برای شرکت هواپیمایی KLM که برای معرفی هواپیمای جدیدشون از یه فیل که پشتش بار حمل میکنه استفاده کرده بودن. حتی رشته ی تحصیلم در کالج هم ارتباطات بود فقط برای اینکه بتونم فیلمهای تبلیغاتی بسازم. به نظر من ساختن یه فیلم تبلیغ ۳۰ ثانیه ای یه هنره خیلی سخته! همونطور که کوتاهی و اختصار٬ روح و هسته ی نوشتنه٬ از نظر من تبلیغات هم روح و هسته ی فیلمسازیه. حتی امروز هم از دیدن یه تبلیغ خوب هیجان زده میشم. متاسفانه امروز که یه ستاره هستم تنها کاری که در تبلیغات میتونم انجام بدم مدل شدن و استفاده از اسم «شاهرخ خان» هست.
بیشتر مردم اینو نمیدونن ولی وقتی سریال فاوجی رو بازی میکردم٬‌یه تبلیغ بریا کفشهای لیبِرتی انجام دادم. که البته خیلی هم توش زشت شده بودم! تنها کاری که کردم این بود که تی شرت و شورت فوتبال پوشیدم و پریدم. اونموقع لیبرتی اولین تولیدکننده ی کفشهای ورزشی در هند بود و منم اولین مدلشون بودم. بعد از اون خیلی از تبلیغات خدمات شهری بود که تو دوران فاوجی و دیل دریا در دهلی انجام دادم. برای یکی از اون تبلیغات اولین صحنه های اکشنم رو انجام دادم اونم بدون داشتن طراح صحنه ی اکشن! تو اون صحنه با دوچرخه به یه ماشین خوردم و معلق شدم و برت شدم روی سقف ماشین. وقتی اومدم بمبئی اولین تبلیغم مال چای تاتا بود که با پولش تونستم یه خونه بخرم! در سه روز سه تا تبلیغ بازی کردم. اونا میخواستن برای تبلیغ پپسی هم ازم استفاده کنن که منتها بعد از بررسی تصمیم گرفتن از امیر(خان) استفاده کنن که اونموقع یه ستاره ی شناخته شده بود.
مارکی به اسم «شاهرخ خان»
بعنوان یه بازیگر فکر میکنم راه رو برای بقیه ی بازیگرا هم باز کردم تا توی تبلیغات بازی کنن. با انواع تبلیغاتی که بازی کردم کاری کردم که به بازیگرایی که تبلیغات انجام میدن احترام گذاشته بشه: پپسی٬ مایور٬ ماشین هیوندا سانترو٬ صابون سینتول٬‌کلاب سودا٬‌شامپوی کلینیک و ساعت اومگا... فکر کنم باید اسممو در کتاب ثبت جهان بعنوان کسی که بیشترین اجناس رو فروخته بنویسن! ماشین٬‌صابون٬‌شامپو٬‌ماکارونی٬ ساعت٬ لباس.. به هیچ وجه از تبلیغاتی که انجام دادم خجالت نمیکشم. درآمدی که از راه تبلیغات درآوردم بهم این امکان رو داد تا دیگه برای پول فیلم بازی نکنم٬‌در عوض فیلمهایی که دلم میخواست و میپسندیدم رو بازی کنم. هرچند تبلیغات رو هم صرفا برای پول انجام نمیدم. برای محصولاتی مثل پپسی و امگا٬‌فقط بهشون میگم هرچقدر که خودشون میتونن بهم بدن. شاید بعضی اوقات کمتر از بقیه ستاره ها بهم میدن٬‌ولی اصلا دلم نمیخواد بدونم فلان بازیگر برای فلان چقدر میگیره٬‌من تبلیغات رو دوست دارم برای اینکه اسمم روی اون محصول ثبت میشه. من به اینکه بیشترین تعداد تبلیغات پپسی در دنیا رو انجام دادم افتخار میکنم! و هند جزو کشورهاییه که پپسی بیشترین فروش نوشابه رو داره و از این بابت خیلی خوشحالم. میتونم بگم این محصول منه!
فلسفه ی تبلیغات
من حتما سعی میکنم قبل از اینکه محصولی رو تبلیغ کنم٬‌خودم امتحانش کنم٬ البته در حد یه فرد معمولی. مثلا میدونم که امگا مارک خیلی خوبیه٬ یا پپسی نوشیدنی عالی ایه. ممکنه خودم با ماشین سانترو بیرون نرم (به دلایل امنیتی) ولی اگه کسی ازم بپرسه میگم ماشین خوبیه چون خودم سوارش شدم. تبلیغ الکل و مواد الکلی نمیکنم چون خیلی از والدین ازم اینو خواستن٬‌هرچند به شخصه خودم فکر نمیکنم تبلیغ الکل چیز بدی باشه. تبلیغ سیگار هم نمیکنم چون همسرم و دوستان نزدیکم ازم خواستن که اینکارو نکنم.
تبلیغات این امکان رو بهم دادن که اون فیلمهایی که دلم میخواد رو بازی کنم. به همه ی محصولاتی که تبلیغشون رو کردم افتخار میکنم. و همیشه از صمیم قلب آرزو میکنم محصولاتی که تبلیغ میکنم خوب فروش کنن. البته همیشه به تهیه کننده گان تبلیغات میگم که هر محصولی فقط براساس کیفیت خودش فروش میکنه. ولی درهرحال همیشه به محصولاتی که تبلیغشون رو میکنم وفادار میمونم چون حس میکنم وقتی اونا منو باور داشتن٬ منم باید اونا رو باور داشته باشم. پپسی یک بار نامه ای برای من نوشت و ازم تشکر کرد چون در حرفهام گفته بودم که پپسی نوشابه ی مورد علاقه ی منه. من این حرف رو زدم برای اینکه حس میکنم به اون محصول وابسته هستم. و اگه اونا حتی یک مشتری بیشتر هم جذب کنن خیلی خوشحال میشم. و در کنار اینها اونا پول خیلی زیادی به من پرداخت میکنن....
قبل از من هیچ بازیگری تبلیغات بازی نمیکرد. بعضی از دوستام مثل آنیل کاپور و جوهی میگفتن من احمقم! و حالا اینو به خودم میگیرم که من باعث شدم بقیه بازیگرها هم تبلیغات اجرا کنن. امروز همه ی بازیگرا دارن تبلیغ میکنن. تبلیغات رو قبول کردم چون به پولش نیاز داشتم. و هیچ اشکالی در این ندیدم که از این راه درآمد کسب کنم. خیلی هم افتخار میکنم که از کارم درآمد کسب میکنم. پولی که از رقصیدن در عروسیها بدست آوردم کمکم کرد تا صرفا برای پول فیلمی که دوست نداشتم رو بازی نکنم. خیلی از بازیگرها ۷۰ تا فیلم بازی کردن که ۳۰ تاش صرفا برای پول بوده. و من افتخار میکنم که هیچ فیلمی رو برای پول بازی نکردم. بازیگری که فیلمی رو فقط برای پول قبول میکنه٬ اگه فیلم موفق نشه خودشم از فیلمش بدش میاد! این اتفاق هیچوقت برای من نیافتاده. درواقع برای خودم این قانون رو گذاشتم که وقتی در فیلمی حضور مهمان دارم پول نگیرم. و درهای پول درآوردن از این راه رو برای خودم بستم. این فلسفه ی کسب درآمد منه: که باید با کار و تلاش زیاد درآمد کسب کنم.
هر تجارتی که انجام بدم درنهایت به سرگرم کردن مردم منتهی میشه. آرزو دارم یه روز صاحب یه هتل ۵ ستاره ی بزرگ با سینمای مالتیپلکس و محوطه ی بولینگ بشم! چون اینجوری فکر میکنم میکنم سرگرمی هم به تجارت هتل داری اضافه میشه. از اینکه مردم منو درحال فیلمبرداری در مارین درایو ببینن و لبخند بزنن لذت میبرم. همینطور دلم میخواد وقتی مردم از هتلم بیرون میان٬‌لبخند روی صورتشون باشه.
http://i14.tinypic.com/2rr76tt.jpg

یکشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1387

مادر شاهرخ خان _بیوگرافی

نوشته شده توسط: حسام

مطالبی جالب از مادربه روایت فرزند

                                      http://i38.tinypic.com/hu11yw.gif



مادر من در حیدر آباد متولد و بزرگ شده بود . او زنی زیبا و قدرتمند بود . درست مثل وحیده رحمان بود .  پدرم هم بی اندازه خوش تیپ بود . من فکر نمی کنم خوش قیافه باشم  اما آن ها یک زوج بسیار زیبا و برازنده بودند . اولین  ملاقات اتفاقی آنها در شرایط عجیبی صورت گرفته بود . مادرم در یک تصادف اتومبیل صدمه دیده بود و به خون نیاز داشت ، پدرم خیلی اتفاقی به بیمارستان آمده بود تا خون خود را اهدا کند . در همین مدت کمک پدرم باعث نجات مادرم شد و آن ها عاشق هم شدند . اگرچه پدرم حدود یازده سال از مادرم بزرگتر بود اما خانواده مادرم که نجات خود را مدیون او می دیدند این مساله را نادیده گرفتند .
والدینم بین من و شهناز خواهرم هیچ فرقی نمی گذاشتند اگرچه احساس می کردم که شهناز به پدر و مادرم نزدیکتر بود چون به هر حال شش سال از من بزرگتر  و بچه اول  بود . من درست زمانی متولد شدم که وضع مالی والدینم چندان خوب نبود اما به یاد ندارم در ان زمان با هیچ شرایط سختی روبرو شوم . پدرم یک سر مهندس بود  و مادرم در یک دفتر درجه یک قضایی مددکار اجتماعی بود . او در آکسفورد تحصیل کرده بود و جزء اولین و معدود زنان مسلمان هندی بود که تا این حد به موفقیت رسیده بود  پیشرفت کرده بود
او برای دوره ی طولانی دستیار قاضی بود و به بزهکاری نوجوانان رسیدگی می کرد .
من بچه لجبازی نبودم اما وقتی چیزی را می خواستم به بدترین وضعی باید آنرا بدست می آوردم .
Ram Leela 
 را به نمایش می گذاشتم (؟) و آن را مثل یک میمون بازی می کردم . داستان های کوتاه می نوشتم ... ،ا

 . یادم هست یک بار یکی از عمه هایم رژ لب صورتی وحشتناکی زده بود و من یک شعر بی مزه در توصیف رژلبش گفتم . فکر کنم توی دلش خوشش آمده بود ولی بروز نمی داد
پدر و مادرم اجازه می دادند هر کاری که دوست دارم انجام دهم ، تنها چیزی که از من می خواستند این بود که در درسهایم  خوب کار کنم ... که من می کردم .هیچ محدودیت ( قید و بندی ) برای من وجود نداشت . می توانستم هر وقت بخواهم بخوابم ، هر وقت بخواهم بیرون بروم . اگر مثلا با مشت دندان های بچه ای را خرد می کردم ، پدرم من را وادار می کرد که خودم با پدر بچه روبرو شوم و مشکلم را حل کنم
( بعد ها ) متوجه شدم که والدین مقتدر یا زورگو نداشتم آنها  با بچه هایشان  دوستانه رفتار می کردند

همیشه دوست داشتم "ممتاز " را سرمشق خودم قرار بدهم . دوست داشتم مردمی باشم حتی امروز هم همه این کار ها را انجام می دهم و حدس بزنید چه اتفاقی افتاد ؟ بابت آن سخاوتمندانه ستایش شدم )

مادرم در هر کاری پیش قدم بود . به یاد دارم وقتی پدرم بیمار بود و هشت ماه بود که سرطان داشت ، ما هرچه داشتیم از دست دادیم . یک تزریق به پدرم  حدود پنج هزار روپیه هزینه بر می داشت و ما ظرف  ده روز باید حدود بیست و سه تزریق ترتیب می دادیم   . این موضوع هزینه ی بالایی داشت و  کار  ما در حال ورشکستگی بود . آن زمان مادرم شبانه روز کار کرد ، باید هر طور شده پول بدست می آورد . او به معنای واقعی نگران و مراقب  پدرم بود .
پس از مرگ پدرم ؛ مادرم کار او را از نابودی  نجات داد و آنرا ماهرانه اداره کرد . من پرکاری ام  را از او به ارث برده ام .
او هرگز به هیچ چیز نه نگفت . مثل وقتی که من به کالج رفتم  ، به او گفتم که یک ماشین می خواهم و روز بعد بیرون خانه یک ماشین پارک شده) بود . او هرگز مرا مجبور به انجام هیچ کاری نکرد . حتی تا آن روزی که سرانجام مرد ، هرگز مرا مجبور نکرد وظایف شرکت بزرگی که داشتیم را به عهده بگیرم . وقتی به او گفتم که می خواهم بازی کنم و به صنعت فیلم بپیوندم او من را متوقف نکرد. من می خواستم مهارت های خودم را در فیلمسازی تثبیت کنم . خیلی خوب بودم .  اما  باید پذیرش ( اجازه ورود ) به
 NSD
را می گرفتم . خودم نمی خواستم این کار را انجام دهم اما مادرم به من گفت " فقط باید پذیرش بگیری " . در نتیجه در امتحان ورودی شرکت کردم و قبول شدم .
یادم می آید سابقا در هندی خیلی بد بودم  . از ده نمره ، صفر می گرفتم . و او به من می گفت " اگر تمام ده نمره را بگیری خودم تو را برای یک فیلم خواهم برد . " و از آن تاریخ تا به امروز همیشه در هندی در بالاترین سطح بوده ام . یادم هست اولین فیلمی که او مرا برای تماشا برد " دیو آناند جوشیلا " بود . بازیگران مورد علاقه ی او  " بیشواجیت " و " جوی موکرجی " بودند .
فکر می کنم شوخ طبعی ام را از پدرم به ارث برده ام که برای خانم ها احترام زیادی قائل بود . یادم می آید یک بار رفتم و صندوق پست یک نفر را خرد کردم  و صاحب آن که یک زن جنوب هندی بود آمد و به پدرم شکایت کرد که :" پسر شما برای دختر من مزاحمت ایجاد کرده "  . پدرم نگاهی به او کرد و گفت " اگر او به زیبایی شماست و من هم به جوانی پسرم بودم احتمالا همین کار را می کردم . "  آن زن شروع به خندیدن کرد .
پدرم آنرا  حرفش را  به زیبایی و در کمال متانت زد . او برای خانم ها احترام زیادی قائل بود چون یک خواهر بزرگتر و مادری داشت که خیلی به آنها نزدیک بود . او به من آموخت چطور با خانم ها مهربان باشم . وقتی پدرم مرد  ، من گریه نکردم  . فکر می کردم او قهرمانانه مرد  . من یکی ازتشییع کنندگان بودم و حس می کردم یک مرد بزرگ شده بودم . اما با وجود اینکه در حقیقت او مرا برای مرگش آماده کرده بود احساس کردم گول خورده ام  .... و مرگ مادرم من را به این باور رساند که هیچ چیز ابدی نیست .  دیگر  آرزو کردن چیزی را در خود کشتم خیلی گریه کردم . بیش از این هیچ چیز من را در شوک فرو نبرد .
دردناک ترین لحظه زندگیم زمانی بود که مادرم در آغوش من مرد . او داشت خوب می شد اما ناگهان مرد . درست مثل پدرم . خون بدنش عفونی شده بود . خیلی دردناک بود .
اولین باری که من رو به خدا کردم و دعا کردم زمانی بود که او در حال مرگ افتاده بود . من هرگز  تا آن روز  نماز نخوانده بودم .
خانواده ی ما اینطور بودند . یک خانواده ی مسلمان که هرگز تو را مجبور به نماز خواندن نمی کردند و آن اولین با ر بود که من واقعا دعا کردم ولی او همان موقع مرد .
من ارزش های بنیادی را از او آموختم . چیزهای زیادی از مادرم یاد گرفتم . مثل اینکه هرگز درآمد شما را قطع نکنم ( نان کسی را آجر نکنم ) بلکه باید در آمد شما را افزایش بدهم . برای همین آدم ولخرجی هستم . هرگز صاحب چیزی نشده ام یا چیزی را نخواسته ام که احساس بدی درباره اش داشته باشم . در زبان اردو به این " مانوسیات " گفته می شود . مثل این است که شما از کسی پول بخواهید و او بگوید :
"nahin yaar , kal de dunga"  

به همین علت هنوز به پول های مادرم دست نزده ام . چون می دانم او آن را از آن شیوه ها  نمی خواست . فقط وقتی می خواستم به بمبئی بیایم یک دستگاه تلویزیون به من داد . دارایی ام ، کارم ، ماشین هایم ، همه ی چیزهایی که الان دارم در دهلی هستند .  من هرگز چیزی برنداشتم چون اگر او آنجا نبود که آن ها را به من بدهد ، آن ها را نمی خواستم . و او خوشحال بود که من آنها را برنداشتم و در عوض چیزهایی گرفتم که تماما مال خودم بود .
او همینطور به من آموخت که به کسی صدمه نزنم . همانطور که گفتم اگر عصبانی می شد به مردم سیلی هم میزد ولی همزمان آنها را دوست داشت . نه او و نه پدرم هیچ گاه من را کتک نزدند . آنها آدم های خیلی مهربانی بودند .
مادرم مثل یک دوست واقعی رفتار می کرد . وقتی به او گفتم می خواهم با گوری ازدواج کنم ، هیچ سوالی نکرد که آیا او مسلمان است یا اهل چین است ؟
مادرم با بیان واقعا شیرینی به من آموخت که چطور عمل کنم .
اما چیزی که خیلی مهم است اینکه او فلسفه کنونی زندگی ام را به من داد . او به من آموخت هیچ چیز ابدی نیست ، از جمله خودش .  پس از آنچه در همین لحظه داری لذت ببر چون ممکن است روز بعد آن را از دست بدهی . همه چیز موقتی است . برای همین است که من  هیچ چیز را مقصر نمی دانم
شاید اینطور گفتن خیلی مرد سالارانه است اما این ( به نظرم ) کاملا منطقی است که اگر او توانست از من جدا شود پس هر چیز دیگر هم می تواند . 
اگر من می توانم نبود او را به دست فراموشی بسپارم پس می توانم رویای ستاره شدن ، پول و هر چیز دیگری را هم رها کنم و از یاد ببرم  .  و بدیهی ترین چیز این است که شما هرچقدر هم اهل مبارزه و ستیز باشید ، خواهید مرد .
مردم می گویند که تنها علاج زندگی مرگ است . شاید این در آن لحظه باشد اما به عبارت دیگر  وقتی تمام افکار نگران کننده ذهن شما را ترک کنند ، خواهید مرد . من فکر می کردم مادرم خیلی نگرانی دارد ، بنابراین نمی تواند بمیرد . یادم هست  التماس می کردم  و می گفتم  : " نرو ، خواهش می کنم نرو."ا
من هنوز ایمان دارم که او همینجاست و من را نگاه می کند . ا
از طرف دیگر  حس می کنم با رفتن او  تمام داشته هایم را از دست دادم . او پل ارتباطی من با خداست چون چیز دیگری در این دنیا نیست که بخواهم و بدست نیاورم .  هیچوقت  برای خودم  از خدا هیچ چیز نخواسته ام  چون او این کار را دوست نداشت . اما هروقت برای یک آدم فقیر و بدبخت یا غمگین دعا می کنم فقط به مادرم می گویم و مطمئن هستم که او کاری می کند چون اغلب اوقات بعضی چیزها به  خوبی حل می شود .
هروقت خیل خوشحالم گریه می کنم  چون نمی توانم شادی ام را با او قسمت کنم .
خواهرم شهناز خیلی ساده و شیرین است . در عین حال خیلی لوس و نازنازی  با آمده است .  با این وجود  خیلی دوستش دارم . هرچه باشد او بزرگترین فرزند خانه بود و زیر سایه ی او بزرگ شدم .  من با دیده احترام به او نگاه می کنم .
شهناز در حال حاضر خیلی ساکت و آرام است ، بعد از فوت پدر و مادرم این طور شد و با من ماند .
او یک دختر تحصیلکرده است ، دوره های مدیریت را گذرانده و سابقا به عنوان مدیر برای شرکت یادمان ایندرا گاندی  کار می کرد .  همینطور فوق لیسانساش را در روانشناسی گرفته است . مرگ پدر و مادرمان بی اندازه روی او تاثیر گذاشت . من جوان تر بودم و بنابراین فکر می کنم زود تر از حالت مرگ پدرم بیرون آمدم . به هر حال او نبود پدرمان و مرگ مادرمان را پذیرفت و بخاطر آن دوران سختی را گذراند .
او تنها رشته ی ارتباطی ام با والدین ام است . من پدر و مادرم را در وجود او می بینم . همیشه به او می گویم :" تو عین  مامان هستی ! " حتی وقتی که آماده ی خشم است .
مادرم هنوز با من است ، همیشه به من می آموخت که باید کار کنم ، او می گفت : " این به تو کمک می کند که به چیزهایی که می خواهی برسی " ، من آنرا  باز آموختم  . گرچه خواهرم پیش از این که بتواند این درس ارزشمند را فرابگیرد ، مادرمان درگذشت .
حالا او تبدیل به یک آدم آرام و خاموش شده است . با این حال  من هنوز به او احترام می گذارم .
یکی از حسرت های من این است که مادرم هرگز واقعا کار من را به عنوان یک بازیگر ندید . او وقتی من اولین جایزه را بردم آن جا نبود . اما   نه ؛ اما حتما باید آنرا دیده باشد .
دلم برای او خیلی تنگ شده . فکر می کنم او یک ستاره است . هر وقت خیلی غمگین هستم فقط به بالکن می روم و گریه می کنم . و می دانم او از جایی به من نگاه می کند ، چون نمی توانستم آنچه هستم ، باشم مگر اینکه مورد دعاهای خیر او قرار گرفته باشم .

             http://i11.tinypic.com/351txtg.jpg